تجلیل از استاد شجریان
هم اینک که استاد شجریان به مرز هفتادسالگی نزدیک می شوداز همه ی دوستداران او که دستی به قلم می برند، چه در وبلاگ ها و چه در دیگر رسانه ها دعوت می نمایم حرکتی برای تجلیل از وی راه بیندازند و حقی را که او بر گردن همه ما دارد ادا نمایند .این بنده ی سوخته دل ناچیز مطلب زیر را به این نام قلمی کرده ام.
***********
جهان هستی هر چند سال یا حتی قرن آبستن فرزندانی می شود که با پا گذاشتن به جهان هستی و نشو و نمو در آن به یکی از نوابغ انسانی تبدیل می شوند.برگ هایی زرین از تاریخ را به خود اختصاص می دهند و حتی نقاط عطفی در تقویم ساکت و بی روح زمان بوجود آورده و مکان ها را در می نوردند و جهان را وطن خویش می سازند.دنیای پیر و فرسوده تا امروز از این گونه فرزندان زیاد به خود دیده است . اما افسوس و دریغ که بسیاری از این فرزندان که به مردانی بزرگ تبدیل شده اند در زمان و مکان خودشان بنا به دلایلی ناشناخته مانده اند و چه بسا سال ها و حتی قرن ها پس از فقدانشان مردم به ارزش و اهمیت آن ها پی برده اند.اما انگشت شمار آدمیانی در همان زمان ظهورشان به ارزش آن بزرگ مردان پی برده و از میان حب و بغض ها و گرد و غبار هجوم بی فرهنگی و از لابلای خس و خاشاک که سطح زلال اقیانوس انسانی را تیره و کدر نموده با چشم های تیز بین شان نگاهی به ته اقیانوس انسانی افکنده و در و مرواریدهایی صید نموده اند و حاشا اگر این مروارید ها را فقط برای خود خواسته باشند. وظیفه ی این صیادان مروارید اینست تا مروارید ها را به مردم عرضه کنند .زیرا این قیمتی انسان ها به اشخاص و زمان های خاصی تعلق ندارند آن ها متعلق به تاریخ بشریت اند و بهترین قاضی انسان ها که ارزش هرکس را آشکار می سازد تاریخ است . گرچه سالیان دراز به طول انجامد باز هم ارزش هر کس در تاریخ کهنی نهفته است که از پس او گذشته است .
******
آخرین روزهای تابستانی گرم سپری شده بود و انسان گرما زده در انتظار پاییز روزشماری می کرد.تابستان با انسان سخن ها گفته بود ، از رنجی که می کشند ، از آن روزهای داغ زیر ریزش اشعه خورشید عالمتاب ، از رنج کشاورزان و کارگرانی که در زیر بارش نور و گرما له له می زنند و عرق می ریزند و در جستجوی مشتی آبند تا بر صورت زنند تا شاید عطش تشنگی شان اندکی برطرف شده و ازاین گرمای جان فرسا که دچارش شده اند بگریزند. سرانجام پاییز با دمیدن سرمایی خوشایند در رگ های وارفته ی طبیعت چهره نمایاند، هنوز سرما دلپذیر بود که نعره از آسمان برآمد و انگار در گوش زمان خواند که برایت هدیه ای دارم ، از آن هدیه ها که تنها به یک نفر نمی بخشند هدیه ای جهانی با رسالتی به وسعت جهان . این بار هدیه هنر بود . عشق بود ، همه ی عشق در کلمه بود ،چرا که هنر یعنی عشق ، برخورداری از عشق . و عشق همان هنر است .عشق مادر است .مادر مگر عشق نیست ؟ هم مادر یعنی عشق و هم عشق مادر و مولد همه ی هنر هاست .هدیه ای در دامان عشق زاده شد ،عشقی هنر آفرین .
آری این هدیه ی الهی در یکی از روزهای پاییزی سال یک هزار و سیصد و نوزده شمسی -از آن روزهایی که آدمی از رنج گرمای طبیعت رسته بود- از بطن مادری عاشق و هنرمند در شهر مشهد پا به جهان نهاد .
خالق جهان هستی چنین لطف نمود که این هدیه را به رسم امانت به خانواده ای هنر دوست بسپارد پدری دارای صوت دلنشین که مدت کوتاهی آواز می خواند و پس از آن دیگر لب به هیچ آوازی جزقرائت قرآن نگشود و پدر بزرگش نیز صدایی گرم داشت وگاهی برای دوستان بامقدارش که به دیدار وی می آمدند غزلی می خواند .مادری برآمده از خانواده ای که به زیور خوشنویسی مشهور بودند .
نام این فرزند دلبند را که اولین مولود خانواده بود محمد رضا گذاشتند.
پدرش او را از همان زمان که شش سال بیش نداشت با خود به جلسات قرآن می برد و محمد رضای شش ساله گاهی مجلس را به قرائت آیاتی از کلام الله عطر آگین می نمود.
محمدرضا روح بی قراری شد که با تلاوت آیات قرآن آرام می گرفت . از این زمان بود که دائما با نوای دلنشین آیات الهی به آرامش روح و روان خویش می پرداخت.
و از زمان بلوغ هر روز صبح قرآن روی دو زانوی کودکانه اش می گذاشت و با صوتی حزین آیاتی از آن را تلاوت می کرد.و اهل خانه با صوت دلنشین این هدیه ی الهی بیدار می شدند .
واین بشارتی بود که روزی جهانیان را به صلح و دوستی و مهر و شادی فراخواهد خواند.با آوازی برآمده از حلقومی که سال ها با زمزم قرآن تطهیر شده است.
محمد رضا در سال یک هزار و سیصد و بیست وشش شمسی پا به مدرسه نهاد ،مدرسه ی پانزده بهمن.و همزمان آموزش قرآن را نزد پدر رسما شروع کرد .و حدودا از سن ده سالگی بود که همراه پدر در مجالس بزرگ به تلاوت قرآن پرداخت و مورد تحسین حاضران قرار می گرفت .او در این مجالس کلام وحی را جبرئیل وار بر دل آدم ها فرود می آورد وجذبه در دل ها می انداخت. او حالا شهره ی خاص و عام شده بود.
همه ی شهر او را به اسم می شناختند –فرزند هنر خویش بود- و این از آن دست شهرت ها ی موج بر آب نبود که در زمانی اندک جامعه را فراگیرد و در مدتی اندک هم از میان برود هنر او جاودانه شد و توانست نسل ها را به هم پیوند دهد . آوایش حامل گوهری بود که کسی نمی توانست آن را در حصارهای تنگ از قبیل آن چه انسان ها و انسانیت را تکه پاره می کند به بند کشد . گوهری بود که به انسان نظر داشت ، انسانی رها شده از همه ی بندها و سر نهاده بر آستان جانان.
در مدرسه نیز چشم و چراغ همکلاسی ها بود . چرا که شخصیتی داشت سرشته از نیکی و عشق .
این گوهر یکتای هنربعد از اتمام تحصیل در دبیرستان وارد دانشسرای مقدماتی شد . و این مقدمه ای شد برای او که دست تقدیر می خواست وی را به معلمی بزرگ تبدیل کند. در بیست سالگی به عنوان معلم به دهات خراسان رهسپار گردید .یک سال بعد ازدواج کرد بادختری که او نیز معلم بود.
خودش چنین می گوید :
"همسرم خیلی با من همراه بود و با کمک او بر مشکلات مالی یک زندگی بسیار محقر پیروز شدیم." در نوجوانی بود که عشقواره ای شد در جستجوی آب حیات ، تشنه و سرگردان ،به هرجایی که گمان به آبادیی می برد سر می کشید . به هر دری می زد و از هر کسی که نشانه ای از این راه پیچاپیچ داشت سوال می کرد.او از پس این غبارها راهی می جست تا به منزلی رهنمون شود. تشنه ی آب بود و سوخته ی آتش.در این لحظه های هروله و التهاب چنین می گوید: " به ندرت دسترسی به رادیو پیدا می کردم تا موسیقی دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش کوتاه بود و حاصلی نداشت ، تا اینکه در محیط شبانه روزی دانشسرا میسر شد "برنامه گلها" و برنامه "ساز تنها" را بشنوم و تمریناتم را شروع کنم . کمی بعد دبیر موسیقی مان آقای جوان نیز راهنمایی و کمک کردند. بیشترین تمرینات سازنده در دوران معلمی در خارج شهر بود که فراغتی داشتم و اغلب به کوه و صحرا می زدم و تکنیک و متد را با سلیقه ی خودم تجربه و تمرین می کردم و صداهای گوناگون و تحریرها و چهچه ها را دستور کار خود قرار داده بودم." قصه ی هزاردستان از این جا شروع می شود راهی صعب که از میانه ی کوه ها و از بالای صخره های سر سخت و رام نشدنی می گذرد . اما هزاردستان ما صخره های سرسخت را هم رام خود کرد. آوایی در دل کوهستان سر داد که سنگ ها سختگی از کف دادند و آب چشمه ها با ترنم باران به وجد آمدند. آهوان تیز پا و گریزان به رقص آمدند .و یکایک عناصر طبیعت از باد و باران وابر تا پرندگان دست در دست یکدگر داده تا به او خنیاگری بیاموزند .
این گونه بود که طبیعت الحان خویش را به او آموخت و او امین طبیعت شد ، امانتدار باد و باران . و دلداده ی مهربانی و عشق. "هزاردستان " شگفتا که این روح بی قرار در پی مهراوه ای بود تا اندکی از بی قراری اش را تسکین دهد . این آرامش را در نواختن سازی دلربا یافت که با آن به فرادست ها پرواز می کرد .جعبه ای میان تهی با تارهایی مرتعش و مضراب هایی که بر این جعبه ی سربسته نواخته می شوند تا درد خویش باز گوید .می گوید: " تا دمدمه های صبح به پایش می نشستم و از آن به بعد سنتور شد یار غار من."
وباز می گوید : " چندی بعد صدای سنتور جلال اخباری را از رادیو مشهد شنیدم و خوشم امد ، پیدایش کردم و با هم دوست شدیم . سازی می زد و من هم می خواندم و تمرینات آواز با ساز و فراگیری نت و نواختن صحیح سنتور را با ایشان شروع کردم. "
هزاردستان درحالی که ناله های حزین برلب داشت به زودی مسیر صعب کوهستان را در نوردید و خودش را به آبادی و علم رساند و پهلو به پهلوی استادی نشست تا رموز نواختن سنتور را بیاموزد و حقا که در این آموختن ها هم به آن چه می خواست دست پیدا کرد. و در این زمان اولین سنتور خویش را با دست های هنرمندش ساخت.دراین مورد می گوید: " همان ابتدای کار هم صدای سنتور مشقی ام بسیار بد بود به فکر افتادم که سنتوری بسازم. کمی نجاری می دانستم با زیر رو رو کردن تمامی کاروانسراها و چوب فروشی ها الوار پهن از چوب توت بیست ساله را پیدا کردم آن را مطابق اندازه ها بریدم در ان زمان کسی در مشهد گوشی سنتور نمی فروخت ، مجبور شدم صد عدد میخ نمره شش بخرم و آن ها را با سوهان دستی کوچک کنم. این سنتور که دوازده خرکه بود ساخته شد و من با یک دلبستگی عجیب به این ساز ، تمرینات سنتورم را بیشتر کردم." حالا دیگر ساز را هم با نوای خویش همراه کرده بود . اما ساز هم تابع او شده بود و این تبعیت از صدای هزاردستان تا کنون هم ادامه دارد و هیچ سازی را یارای آن نبوده است از صدای او برتری جوید.حقیقتی که تاریخ نیز باید به آن گواهی دهد ، آن که تاکنون هیچ ساز و آلت موسیقیی نتوانسته با این حنجره ی داوودی هم ترازی نماید همه ی سازها دربرابرسحر آوای او در سایه ای تیره قرار می گیرند.و طبیعت نیز که معلم اولیه و محرم اسرار اوست گواه خواهد بود که شجریان بیشترین بهره را از آموختن الحان طبیعی برده است.همین که او با آوازش تو را به کوهستان ها می برد و در همه قله های جهان سیر می دهد و اینکه تورا در چشمه ای حیات بخش شستشو می دهد و این که دلت را رقیق می کند وقطره قطره عشق در دلت می ریزد و با اشک شستشویت می دهد ، با محبت پیوندت می دهد و با آرزو هم پیمانت می کندو با پیامبر همنشین، تجربه ی نبوی می آموزدت غرقه ی دریا ها میسازدت و تشنه ی بیابان ها همراه خضرت می سازد در جستجوی آب حیات .همه ی این ها از آثار آواز اویند در درون تو .چشمهایت را به او می سپاری تا شسته شود تا بینشت عوض شود گوشهایت را به او می سپاری تا ذائقه ات اعتلا پیداکند .دستهایت چونان دو بال به آسمان بلند می شود، بربال ابرها می نشینی پرواز می کنی ، چراغی از ستاره به دست می گیری در جستجوی خورشید . در پی آوازی روان می شوی . "طفیل هستی عشقند آدمی و پری" در پروازهایت همسفر پری می شوی در جستجوی عشق ، عشقی متعالی .
آشنایی شجریان جوان با هنرمندان مطرح رادیو مشهد بعد از سال یک هزار و سیصد و چهل شروع شد و در سال چهل و پنج به اتفاق یکی از دوستانش به منظور شرکت در امتحان شورای موسیقی به تهران رفت . در اتاق شورا میز کنفرانس بزرگی بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضای شورا نشسته بودند گفتند بیات ترک بخوان ! من هم از مایه بلند دو سه بیتی خواندم و در مایه ی بم فرود امدم . ضربی با یک شعر هم به درخواست آقای ملاح خواندم.بعد اقای تجویدی پرسیدند تصنیف هم می خوانی ؟ چون تصنیف خواندن را دوست نداشتم و دون شان آواز خوان می دانستم ، بسیار جدی گفتم ابدا..
جوابی که بعد از یکماه از نتیجه امتحان به ما دادند این بود که فعلا رادیو بودجه ندارد که خواننده استخدام کند و فعلا رادیو نیاز به خواننده ندارد. شجریان جوان از پا نمی نشیند و سال بعد مجددا به تهران می رود وبه وسیله ی داوود پیرنیا تهیه کننده ی برنامه ی گل ها به این برنامه دلخواه خود راه پیدا می کند. در این دوره و در همین برنامه است که شاهکار هایی به وجود می آورد .
در این آثار است که ذره ذره از وجودش را می یابیم.و هرکدام در حقیقت آوای دل اوست ،آوای قرن هاست که از حلقوم او سربرآورده است .
هزاردستان !
فرزند زیرک سرزمین هجوم ها و حمله های پیاپی بیگانگان .
پرورده در آغوش مادرغمگین قرن ها،ایران.
هرگاه سربرآورده زجه ای دردناک او را به اعماق تاریخ برده است هم سفر رنج ها و شادی های تاریخ ادب این سرزمین مغرور کهن گردیده است.او با همه ی شاعران در همه ی قرن های این سرزمین زندگی کرده است.
ایران ، سرزمین هجوم ها و حمله های تند و کشنده ی بیگانگان .
آه !
این تاریخ بی فروغ که به انسان نیندیشیده است دمی.
و اکنون هنر نیز کشته ی افکار بی رحم اوست.
هزاردستان من !
آرمیده در آغوش مادر غمگین قصه گوی هزاره ها!ایران
هزاردستان من !
خوش خوانده ای به آوازی حزین همه ی نابسامانی تاریخ را.
همه ی شاعران دردمند را در همه ی تاریخ پر نشیب از حلقوم خویش دمیده ای.........
به قول دکتر شریعتی آن جادوگر قلم چه خوب گفته است:"چه رنجی می برد یک فوتبالیست اگر پایش بشکند و یا یک موسیقی دان گوشش کر شود ."
انسان در تاریخ و طبیعت همان موسیقیدان کر و فوتبالیست پاشکسته است ......
سرنوشت ساز ترین سال زندگی
سال هزار و سیصد چهل و شش شجریان جوان تا کنون بیست و شش پله از مسیر زندگی را پیموده است و اکنون در آستانه ی بیست و هفتمین پله ی زندگی قرار دارد.پله ای سرنوشت ساز که محتاج قدم هایی بلند و محکم است . او این قدم های با صلابت را مصمم تر از قبل برمی دارد . برای اقامت و آموزش هنر موسیقی و خوش نویسی به تهران می آید .دست محکم اراده او را در کنار استادی بی مانند می نشاند،استاد احمد عبادی –خدایش بیامرزاد- همان نگین درخشنده ی جهان موسیقی که از وجود خویش کلمه می ساخت ،کلماتی که تا ابد در جهان هنر طنین انداز خواهد بود چرا که تنها صداست که می ماند.هنرمند صدزبان دارد اما بیشتر ما فقط یک زبان را می شناسیم و از درک زبان های هنر محرومیم.موسیقی در طول تاریخ به هزار زبان با ما سخن گفته است واین گونه های متفاوت زبان قالب های مختلف به خود گرفته است گاهی در قالب طرب در آمده و گاهی در قالب غم و اندوه و گاهی انسان را به عالم حیرت برده است و .....
دومین قدم محکم اش در این سال راه یابی به کلاس آواز اسماعیل مهرتاش است ، این دلسوخته هنرمندی که می خواست به آواز ایرانی شکلی کلاسیک ببخشد و عمرش را بر سر این راه گذاشت .-خدایش بیامرزاد- شجریان جوان در این سال بسیار چیزها آموخت و این بسیار آموخته ها بسیار به جدیت او در ادامه ی آموختن های بسیار دیگر کمک کرد.عبادی او را با خود به عالم اسرار برد او را با عشق و جذبه آشنا ساخت پایش را از جهان خاکی برید و بال و پری به وی بخشید تا در ملکوت سیر کند. دل از خاک برگرفت ، آسمانی شد عبادی کلمات را به آن صدگونه زبان در جانش می ریخت و شجریان آن را به هزار تعبیر پس می داد.
شجریان در کلاس آوازاسماعیل مهرتاش چشم و چراغ همه شد .امید در دلها دمید .اساتید معتقد بودند که او سبکی جدید خواهدآفرید چه در قالب و چه در مضمون و اینگونه شد. سیری در کارهایش به خوبی این را نشان می دهد که راهی متفاوت از دیگران –که همه از اساتید فن بودند- درپیش گرفت.پرنده ای شد تیز بال و اوج پرواز ، از هر جوی و چشمه ای آب ننوشید آبشخورش قله های کوهستان های رفیع بود. اگر چه قدم در خاک داشت دلش اهورایی بود .عاشق پرواز شد ودلبسته ی آسمان، خدایش برای طنین ملکوتی خویش در زمین انتخابش کرده بود.خوب می دانست که در اختیار خویش نیست این گونه بود که آوازش ندایی آسمانی شد ،وفریادی دعوتگر . و او عجیب سرنوشتی پیدا کرد همسفر پیامبران شد ، تجربه ی نبوی آموخت. او که از کودکی روح و جانش را با تلاوت آیات قرآن ، این کتاب انسان و طبیعت صیقل داده بود مردی شد پیام رسان عارفان و عاشقان ،حامل نوری شد برگرفته از آن نور حقیقی که جان ها را روشن می کند.واو سال هاست که برجان عاشقان نور می پاشد .
گفتم سال 1346 سرنوشت ساز ترین سال برای شجریان بود آری در پانزده آذر همین سال اولین برنامه رادیویی وی تحت عنوان برگ سبز شماره ی 216 از رادیو ایران پخش شد .این آغاز شهرت وی بود .از این پس در هر کوچه و برزنی و در هر کوره دهی صدایش قابل شنیدن بود آوازه ی شهرتش در تمام نقاط ایران بزرگ پیچید .تا سال 1350 با نام مستعار سیاوش بیدکانی می خواند. در همین سال به انجمن خوشنویسان راه یافت و در آن جا نزد استاد بوذری مدت ها به تعلیم خوشنویسی پرداخت و سال بعد رهیابی اش به کلاس خوشنویسی استاد حسن میرخانی است .
همان طور که در قسمت قبلی گفتم شجریان در این سال برای افزودن به تجربه و دانش هنری خویش اززادگاهش مشهد به تهران مهاجرت کرد . اودر این شهر رنگارنگ به سرچشمه ی پاکی دست یافت ، به زلال ترین آب ها و گرامی ترین طعام ها .از چشمه هایی آب حیات نوشید و برسر سفره هایی با طعام هایی آسمانی نشست.شجریان اگرچه به موسیقی عشق می ورزید ودر این هنر به اوج رسید اما خودش را بی نیاز از دیگر هنرها نمی دانست، اوبه خیال انگیزترین زیبایی ها چشم داشت و قدم در راه خلق زیبایی هایی نهاد که تا آن زمان در طبیعت وجودنداشت که به قول دکتر شریعتی : "وظیفه ی هنر خلق زیبایی هایی است که خداوند از آفریدن آن ها دریغ کرده است ." و هنرمند در صدد جبران این کمبود در طبیعت برمی آید.و هم اوست که کلامی سحرانگیز به تحریر می کشد :"هنر کوشش روح گرفتاری است که می خواهد زندان خویش را همانند خانه اش بیاراید تا اینکه بتواند درد خویش را تخفیف دهد." شجریان تجلی این روح گرفتار است در چهار دیوار کویر هستی .آوای او طنین ناله ی انسان در سکوت معنی دار زمان است.وهنرمند در سکوت زمانه متعالی می شود.همچون اقیانوسی در دل خویش غوطه می خورد تا خوب صیقل یابد و تا زنگار از دل بشوید .هنر و عشق همزاد یکدیگرند، هنرمند سوخته جانی پاکدل است که این پاکی را آمیخته با عشق به وسیله ی هنر خویش نثار انسان می کند.
شجریان درکنار آموزش و ارائه ی موسیقی و مشق سنتور به ساختن تار و سنتور هم پرداخت ، وبرای تکمیل هنرخوشنویسی خویش درکلاس استاد بوذری حاضر شد تا دلربایی هنر را به کمال در یابد.شجریان به عنوان انسانی هنرمند زیبایی های زیادی به طبیعت اضافه کرد همان زیبایی هایی که شاید خداوند از خلق مستقیم و بلاواسطه ی آن ها دریغ کرده بود و شجریان واسطه ی این آفرینش هنری در طبیعت شد کاری خداگونه کرد ،"خلق زیبایی" .ودر تخفیف درد بودن انسان در این کویر هستی و رنج، گام های بلندی برداشت.تا آدمیان دل خویش را با آوای بلند او جلا دهند.
او که در سال چهل و شش با نام مستعار سیاوش بیدکانی و با اجرای برگ سبز شماره ی 216 وارد عرصه ی فعالیت در رادیو شده بود در سال 1356 از فعالیت در آن رسانه کناره گیری کرد و در همین سال شرکت دل آواز را برای انتشار کارهایش تاسیس نمود. وی در سال هایی که با رادیو همکاری می کرد آثاری بی نظیر در تاریخ موسیقی ایران برجای نهاد.اجرای برنامه ی سه گاه به همراه سه تار معجزه آسای استاد احمد عبادی و تارنوازی شگفت انگیز آقای مجد. این اولین برنامه ای بود که به طریق استریو ضبط شد.
همکاری وی با تلویزیون ملی ایران هم با برنامه ی هفت شهر عشق در همین دوره شروع شده است.واین همکاری نیز به دلیل آن چه خودش جو نا مساعد نامیده است خیلی زود پایان یافته است. وی درسال چهل و نه در امتحان خط وزارت فرهنگ و هنرشرکت می کند و به درجه ی ممتازی دست می یابد.
ازسال پنجاه به دلیل آشنایی اش با استاد فرامرز پایور دوره ی تازه ای در زندگی اش شروع می شود وی در این دوره به محکم کردن پایه های دانش موسیقیایی خویش می پردازد .شجریان جوان نزد استاد پایور به آموزش سنتور و ردیف آوازی صبا می پردازد. این جاست که هر لحظه عطش آموختن در وجودش شعله ور تر می شود و استاد، شاگرد قدرشناس و جستجوگر را با خود بر سر گنجینه های در بسته هنر می برد واز چشمه هایی با گوارا ترین آب ها می نوشاندش و شاگرد هر لحظه تشنه تر. در همین سال با شاعر غزلسرای معاصر هوشنگ ابتهاج –صاحب آن طبع روان- آشنا می شود و این آشنایی باعث همکاری اش در برنامه گل های تازه ی رادیو می شود. درسال پنجاه و یک برای فراگیری ردیف های آوازی و تصانیف قدیمی ازمحضر استاد ارجمند عبدالله دوامی که به حق گنجینه ای کامل ازدانش موسیقی درسینه داشت کسب علم می کند. خودش در جایی در این باره نقل می کند :"استاد عبدالله دوامی قراردادی با وزارت هرهنگ و هنر می بندد تا به ازای دریافت مبلغی آموزش ردیف های موسیقی را برایشان به صورت صفحه پر کند مدتی می گذرد و ازطرف آنها خبری نمی شود و بعد می گویند اداره بودجه ی این کار را ندارد دراین هنگام بود که من فرصت را غنیمت شمردم و از استاد خواستم همان قرارداد را با من ببندد و او موافقت نمود من هم چندین جلسه کنار استاد نشستم وبه آموزش و ضبط ردیف های موسیقی پرداختم ." و در همین سال مبادرت به اجرای کنسرتی در شمال ایران می نماید که در این کنسرت آقای منصور صارمی و جمعی از دیگر هنرمندان وی را همراهی می کنند.سال یک هزار و سیصد پنجاه و دو، شجریان سی و سه ساله شده و تمام این سالها را در کار آموختن به سر برده و اینک به جایی رسیده که می تواند در روی بنایی که از علم و دانش موسیقی ایرانی برای خویش ساخته است بایستد و دوستداران و عاشقان فرهنگ ایران زمین را به سوی خویش بخواند.حالا آشنایی او با اساتید و بزرگان موسیقی ایرانی برایش خیالی ناممکن نیست و هم نشینی شجریان جوان با چهره های شاخص و در واقع گنجینه های موسیقی ایرانی بسیار سهل شده است و چه بسا بسیاری از بزرگان همنشینی و شاگردی اورا برای خود افتخاری بزرگ می دانند. و شجریان این شاگرد قدر شناس و فروتن کلاس هنر در هر جایی که صحبتی پیش آمده خود را خاکبوس استادانش دانسته است .این افتخاری بزرگ است برای او که پیشگاه استاد نورعلی برومند زانو می زند و شیوه ی اوازی مرحوم سید حسن طاهر زاده رااز او می آموزد .سایه ، این شاعر دردمند و آگاه اجتماعی به رویش آغوش مهر می گشاید و پایوربا گشاده دستی صدای مضراب های طلایی اش را با او تقسیم می کند.وبعد..... ورودش به مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی و آشنایی اش با هنرمندان مطرح امروز موسیقی ایرانی........
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت
9:21 |