ای در میان جانم و جان از تو بی خبر
من لذتی بالاتر و روح نواز تر و متعالی تر از دل دادن به نوای آسمانی و خدایی شجریان نمی شناسم.گفتم دل دادن و نگفتم شنیدن ،من عمداً این کلمه را به کار بردم.چرا که شجریان را با دلم درک می کنم ،لمس می کنم .(شجریان برای من تنها یک شخص نیست ، پدیده ای خارق العاده است که برای تسخیر و بیدار کردن دلها و جان های غفلت زده آمده است، اگر شجریان را در قامت شخص ببینیم جفا کرده ایم هم به حق او و هم به حق خودمان زیرا شخص ممکن است مورد حب و بغض قرار گیرد)مگر ام الکتاب ما انسان ها برقلب پیامبرعشق و رحمت نازل نمی شد؟پس آن چه از جنس کلام اوست جایگاه فرودش دل است.گوش انسان آن قدر حقیر و ناتوان است که نمی تواند حقایق را درک کند.گوش برای شنیدن حرف های معمولی است . داشتن گوش برای امکان ادامه ی زندگی است تا با ناتوانی زندگی نکنیم،اما دل وسیله ی درک حقایق است .دل برای شناخت خالق جهان هستی است.شجریان تمام وجودش لبریز از او شده است.همه او شده است .صدایش ،فکرش ،قلبش و جانش ،مگر با تمام وجودش فریاد نمی زند :"ای در میان جانم و جان از توبی خبر "نوایش صدای دل است ،دلی که دیگر جای اغیار نیست ،دلی که پر از او شده است.و هرجا می نگرد آثار او بر قلبش پرتو می افکند."از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر"شجریان آن تک ستاره ی آسمان هنر و ادب ایران زمین است.باید درآسمان صاف او را نظاره کرد . او دشمن تاریکی هاست ،پیام آور بهشت است ........من بسیار صداها را از قدیم و جدید شنیده ام و می شنوم اما آن که در میان این مشت خونین که در سینه ام می تپد نشسته است شجریان است.
****************************************
شجریان ، آتشی در کف ، آتشی در دل
موسیقی ایرانی همین که در دل ها وجان ها اثر می گذارد وانسان را به تفکر و خود اندیشی وامی دارد نشانی از زنده بودنش دارد . به خصوص موسیقی این پاره از زمین که در همه ی زمان ها زنده ی جاوید خواهد ماند زیرا آهنگی با هارمونی انسان دارد .وانسانی که با آهنگ خلق شده با آهنگ زندگی می کند و این آهنگ را هم در جسم و جانش و هم در رفتارش به روشنی می نمایاند.انسان امروز که از این همه شلوغی به تنگ آمده و روح و روانش خسته از هرج و مرج گشته است برای پرداختن به آن خود انسانی اش به این هارمونی انسانی نیاز مند است بیشتر از هر زمانی.و داروی این درد چیزی نیست مگر موسیقی اندیشمندانه ای که متأسفانه هم اکنون مورد بی مهری قرار گرفته است .موسیقی خود خاصیت زایندگی دارد و عوامل اجتماعی ممکن است این زایندگی را به تأخیر اندازد اما هیچ حادثه ای نمی تواند موسیقی را که در دل و جان انسان ها سرشته شده است عقیم نماید.در محیطی که اهالی موسیقی آب گوارا بنوشند و غذای پاک بخورند فرزندانی پاک به دنیا خواهند آورد.شجریان حاصل یکی از این زایش هاست .فرزند خلفی که تا مدت ها همچون او نخواهد آمد.قبل از او نیز موسیقی کشورمان فرزندانی پاک سرشت به بشریت عرضه داشته است و نباید از یاد ببریم که گذشتگان در تکوین شخصیت شجریان این نابغه ی آواز ایرانی نقش بسزا داشته اند.در جواب دوست عزیزم آقای مجید رئوفی که نادیده دوستش دارم و از همین جا از این نقطه ی نیمه کویری دور افتاده از کشورم به او ادای احترام می نمایم که به قول مرحوم علی حاتمی "ما عاشقان هرجا که باشیم با هم خویشاوندیم" باید بگویم شجریان صدای آسمان است . آهنگ وصل است . نغمه ی یک روح پاک و بی قرار است .شجریان نشانگری است در تاریخ موسیقی این سرزمین تا بعد از او کسان دیگر راه خویش گم نکنند و تا موسیقی به بیراهه نرود تا دیگران بدانند یک انسان تا چه حد می تواند پیش رود و تا چه درجه ای از وفاداری به انسان و انسانیت باشد.من فکر می کنم شجریان تا همین جا با کوله باری از تجربه و خلق آثاری اعجاز آمیز رسالتش را به نحو احسن به انجام رسانیده است .شجریان ما را با خود می برد به بی کرانه ها به بی نهایت ،به آبادی ها ی دور دست ما را با خود به اوج می برد به جایی که انسان زمینی پر می سوزاند شجریان ما را دگرگون می کند به ما عشق هدیه می دهد .آتشی در دست دارد ، آتشی در دل ، آتشی را که در کف دارد به انسان هدیه می کند و آتش دلش را در جانش می ریزدتا برافروخته اش نگه دارد تا بسوزاندش تا بسوزد، بسوزد، بسوزد ،بسوزاند، بسوزاند، بسوزاند.آقای رئوفی !من هم با شما هم عقیده ام از شجریان به عنوان خواننده ای خوش صدا تعبیر کردن قضاوتی سطحی ،عامیانه وبدون اندیشه گری در باره ی اوست و آنان که این گونه در باره اش قضاوت می کنند شجریان را نفهمیده اند با او در بی نهایت پرواز های آسمانی اش همراه نشده اند به صدای او مانند دیگر خوانندگان خوش صدای این سرزمین گوش داده اند و انتظارشان از موسیقی لذتی سطحی و آنی می باشد و در واقع می خواهند با گوش کردن به موسیقی و صدای خواننده ای به قول خودشان خوش صدا وقت را بگذرانند.در خوش صدا بودن شجریان شکی نیست اما وجه امتیاز او از خیل خوانندگان این سرزمین خوش صدا بودنش نیست .او ذره ذره از وجودش را در آواز خویش می ریزد .و همین ذره های وجودی اوست که وی را شاخص نموده است . شجریان "سروش مردم است ." او "خنیاگر رنج و شادی انسان در طول تاریخ" است.آری همان طور که تو دوست عزیزم نوشته ای محبوبیت شجریان در میان مردم اتفاقی و یا به خاطر خوش صدایی او نیست خصایص والایی در وجودش هست که او را برای همیشه ی تاریخ این سرزمین جاودانه خواهد کرد.او در هر یک از آوازها و تصنیف هایش ذره ذره از وجود پاکش را ریخته است از این آواز ها بوی جان می آید .می دانید آواز چه وقت زنده است . آن گاه که مایه هایی از وجود خواننده در آن باشد .عصاره ی وجود شجریان در هریک از این آثار اعجاز آمیز او ساری و جاری است.به همه ی دوست داران شجریان می گویم یک بار دیگر با جان خویش او را بشنوید.
ای در میان جانم و جان از تو بی خبر ازتوجهان پر است وجهان از تو بی خبر
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی و دل و جان از تو بی خبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر
از توخبر به نام ونشان است خلق را
وانگه همه به نام و نشان از تو بی خبر
شرح و بیان تو چه کند زانکه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر
جویندگان گوهر دریای کنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر
عطار اگرچه نعره ی عشق تو می زند
هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر
*************************************شجریان تجسم یک اسطوره و آرمان درونی انسان در طنین پر صلابت آوازی است بر آمده ازندایی خفته در انسانی که در تاریخ گمشده ای را می جسته است ندایی که از همان بدو خلقت به شکل های مختلف ،چه عبادت وچه دعا به آسمان بلند بوده واینک شجریان این ندای آسمانی را به نهایت روانی واوج خودش رسانیده است. آوای او برانگیزاننده ی احساسی است آن چنان ملکوتی که فرشتگان رامسحور می کند .شجریان اسطوره ای درقامت انسان است با آوازی آسمانی بر آمده از احساسی ملکوتی که فرشتگان آسمان با آواز او کف می زنند.صدای شجریان آهنگ آسمانی پرواز است. شورانگیزی است که از هفتم آسمان به گوش می رسد .عاشقانش همیشه باصدای او اشک ریخته اند روحشان با نغمه های آسمانی او صیقل خورده است.اما اشک هایی که اشک غم نیست اشک شوق هم نیست.شاید از اثر غلبه ی یک عشق عمیق است .شجریان ناله ی رنج وغریو شادی انسان در طول تاریخ است.انسان جداشده از آن روح نخستین.ندای ازلی او هنوز از آسمان ها شنیده می شود،در فضایینورباران،به رنگ روز الست . انگار در حنجره آوازی می دمد تا دل انسان را پس از دمیده شدن روح خدایی در آن ،صیقل دهد تالطیف وپاک شود چونان آیینه ای که تصویر انسان در آن بتابد .از بلندای آسمان به سوی ما می آید نغمه ای جادویی بر لب دارد، گویی پیامی الهی بر زبان می راند .نزدیک می آید، پیامش دلرباتر می شود،صدایش صمیمی تر و قدم هایش استوارتر،گویی رسالتی بر دوشش نهاده اند و آن بردن انسان به ملکوت است.او سروش غیب است که چنین دل ها راتسخیر کرده است و نغمه ی داوودی او سرچشمه گرفته ازیک عشق الهی است عشقی که در وجود همه انسان ها به ودیعه گذاشته شده است و او این عشق را باتمام وجودش فریاد می زند و این نعره و فریاد چیزی جز آن عشق به خالق یکتا نیست مگر همه موجودات ، آن چه در زمین و آسمان وآن چه در میان آن هاست تسبیح خدا نمی گویند ؟
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ (آیه 41 سوره نور) آيا ندانستهاى كه هر كه [و هر چه] در آسمانها و زمين است براى خدا تسبيح مىگويند و پرندگان [نيز] در حالى كه در آسمان پر گشودهاند [تسبيح او مىگويند] همه ستايش و نيايش خود را مىدانند و خدا به آنچه مىكنند داناست .(آیه 41 سوره نور)شجریان آن مرغ پر گشوده در آسمان است ،مرغ حق در حصار زندان نفوذ ناپذیر این دنیای خاکی.مدام بال و پر میزند،مدام می خواند،
همه او را می خواند،به ستایش اوست زبانش،دعایش همه اوست و سرودمهرش را بر آستان جانان هدیه می کند .عشق داند که با نوای عشق بازان و ساز خاموش چه کرده است فهم این ها همه بر عهده ی عشق نهاده شده است.آن مرغ بال گشوده مرغ حق است،مرغ نغمه خوان، مرغ سحر .شجریان همیشه سرشار از مهربانی و وفاداری بوده است در وطن دوستی نیز مانند ندارد . تصنیف "ایران ،ای سرای امید" شاهکاری است که برای همیشه جاودانه خواهد ماند.خلوت گزیده ای است بشارت دهنده ی آزادی .نغمه ی او آن نوایی است که از اوج می شنوی و تو رابه طرف خودش می خواند،با خود می برد تو را ، به اوج آسمان ها ،آن جا که دیگر انسان های خاکی را راهی نیست.انگار بر بال فرشتگان نشسته ای در آن اوج بی نهایت در پروازی ، آن جا فرشتگان همه جمعند .این صدا ،این نغمه آسمانی ،این آوای درونی ، همه را مدهوش کرده است.نوایی که روحت را مسحور می کند.تورا به وجد می آورد با تبسمی بر لبانت .به دوردست ها می نگری، او کیست چنین پرصلابت میخواند ؟ این صدا این جهانی نیست ندایی است برآمده از عمق جان ، از نیمه ی آن جهانی انسان."سر می دهد ناله ی زندانی خاک را ."شجریان نمود انسانی است که آرزویی را در آدمیان تحقق بخشیده است یکی از گرامی آدم هایی است که حقی بر بشریت دارند .چهره ی ماندگاری است که تا ابد در سینه ی تاریخ این مملکت خواهد ماند . عمرش طولانی باد .
*************************************************************************
افسانه ی پیر قونیه
محمد موسوی میگوید:"من این شانس را داشتم که در سال 1354 به اتفاق استاد شجریان سفری به قونیه کنم.یک روز بعد از ظهر در هتل نشسته بودم که آقای شجریان گفت:بیا برویم بیرون کمی بگردیم گفتم:بیرون قونیه لطفی ندارد،اگر به مزار مولانا میروی من هم می آیم. گفت: برویم و رفتیم. وقتی چشمم به مقبره مولانا افتاد یک نی کوتاه در جیب بغلم بود،در آوردم و یک مخالف سه گاه زدم و شجریان خواند و چنان شوری به دل مردم افتاد که من دیدم مردم گریه می کنند و متولی آرامگاه مولانا آمد و گفت که اینجا ساز زدن بر مزار مولانا قدغن است.اما برنامه شما را قطع نکردیم چون بسیار جالب بود و بعد هم رفت و یک نی از موزه مولانا آورد و به من کادو داد و من هم نی خودم را دادم به شجریان او با نوک چاقو و خط خوبی که دارند،خطی نوشتند و دادند که بگذارند در موزه مولانا".
********
سال ها بعد یکی از نوادگان مولانا که برای شرکت در بزرگداشت عبدالله گولپینارلی در تهران شرکت کرده از این حادثه به عنوان افسانه ای یاد می کند و آرزو می کند کاش بتواند این افسانه را در ایران به واقعیت ببیند. این آرزوی نهفته در سینه ی سال ها، خوشبختانه در همان مجلس به واقعیت می پیوندد . شجریان، این حقیقت افسانه ای و این اسطوره ی تاریخ موسیقی قد بر می افرازد با قدم هایی پرصلابت که گویی دالان های پر پیچ و خم تاریخ را در می نوردد و صدای گام هایش طنین انداز آواها و عاشقانه های همیشه ی قرن هاست، جلوی جمعیت به راه می افتد برق چشمانش امواج همه ی دریاهای عالم را می نمایاند. اوتصمیم دارد بدون نواخته شدن هیچ سازی، افسانه وار نغمه های عارفانه ی مولانا را سر دهد .جمعیت حاضرنفس در سینه حبس کرده اند تا گام های او راحت تر به مغز جانشان رسوخ کند.غزلی از مولانا را به طواف دلش می فرستد و سپس دمی مسیحایی به آن می زند و با حنجره ی داوودی اش آن را می پروراند.جمعیت به وجد می آید در میان اشک ها ولبخند ها کسی می پرسد واقعا این کیست؟ انگار ازاوج کوهستان های مه آلود صدایش را می شنویم. این صدا ازَلیست، این جهانی نیست ، همان نی پیر قونیه است که از پس قرن ها در حنجره ی این مرد دمیده شده است.کسی بر جمعیت بانگ می زند : باید به صدایش برخاست ! چرانشسته اید ؟شجریان می خواند . آمده است تا پروازتان دهد . با او به اوج روید ،خودتان را به دم نبوی او بسپارید، شما را به معراج خواهد برد ، من مطمئنم، به خود تردید راه ندهید.برخیزید دست از این دیوارهای کوتاه برگیرید ، کنده شوید از این دیوارها ،از چپرهاتان بیرون آیید. با پرده های او از پرده در آیید. در آیید از زیر سقف های کوتاه و دلگیر .شجریان می خواند . همه جا جار بزنید این را : "شجریان می خواند." افسانه ی پیر قونیه ."
******************************************************************************
مجلسی فراهم آمده از سوخته دلانی از تاریخ ادب این سرزمین ، مولانا،سعدی ،حافظ ،جامی و........سهراب عزیز،فریدون مشیری ، هوشنگ ابتهاج و دکتر شفیعی کدکنی و .......همه ، دست به یک سفراسرار آمیز زده اند. آن ها با کوله باری از عشق وفکربه زمانه ی مولانا کوچ کرده اند.در میانه ی قرن هفتم جمع شده اند. اگرچه مملکت وضعیت بحرانی هجوم بیگانگان را به خود می گذراند اما این عشق –عشق به مولانا- خطر کشتارهای پیاپی را برایشان حقیرنموده است.به خدمت این پیر حقیقت جو رسیده اند تا از آن سبو که او پرورده است جرعه بنوشند.و شجریان ، این اعجوبه ی روزگار ما در دل تاریخ از ورای زمان ، خطرها را بر جان خویش می خرد و هر هفته مهمان یکی از این سوخته دلان است.این هفته نوبت مهمانی خواجه شمس الدین است ،صاحب خیال انگیز ترین غزلیات فارسی.گفتم همه در میانه ی قرن هفتم گرد آمده اند و به خدمت مولانا رسیده اند .او که صاحب مجالس ومرشد این جماعت است بر تختی نشسته ، در کنارش مشرف الدین و همین طور به ترتیب زمان و سلسله مراتب نزدیکی به جلال الدین محمد ، خواجه شمس الدین در طرف دیگرش زانو زده است. و عبدالرحمن جامی که نظری به خیال پردازی های معجزه گرانه ی حافظ دارد و از طرفی به عشقبازی های زیرکانه ی سعدی شاید حسادت می ورزد خودش را به پیر نزدیک کرده است.و دیگران هرکدام مرتبه ی خود را یافته اند. اما متاخران ، هوشنگ خان ابتهاج سر در گرو غزل های لطیف همچون آب روان دارد. سهراب عزیز ، این فیلسوف شاعر نقاش میل دارد کلامش را بی پیرایه و با زبان ساده ای بیان کند تا همه از فلسفه اش سر درآورند.و دیگران.......شجریان، این سروش غیبی، پیچیده در هاله ای از مه، از بلندای آسمان پرستاره ی شعر و ادب پارسی فرود می آید. وی با اشاره ی میزبان در میانه ی جمع می نشیند. یکی از بهترین ساعت های عمرش را می گذراند زیرا به مهمانی حافظ رفتن در جمع خالقان تاریخ شعر و ادب و عرفان تا به حال نصیب هیچ کس نشده است این جایزه ای است بس گران بها ، اگرچه جایزه ای وطنی است اما از همه ی جوایز بین المللی که تا به حال کسب کرده برایش ارزشمندتر و عزیز تر است . همه چشم ها به او خیره شده .این اولین مهمانی در این جمع نیست او قبلا هم مهمان این بزرگان بوده است ، پس همه او را می شناسند و به اسم خطابش می کنند .خواجه نگاهی به نشانه رخصت خواستن به مولوی می اندازد و مولوی با حرکتی سماع گونه اختیار مجلس را به حافظ می سپارد و حافظ با چشمانی پر از شوق غزلی را که شب قبل سروده است به سیاوش عزیز می دهد :
طفیل هستی عشق اند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟ به عذر نیم شبی کوش و ناله ی سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار که در برابر چشمی و غایب از نظری
هزار جان گرامی بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
به بوی زلف و رخت می روند و می آیند صبا به غالیه سائی و گل به جلوه گری
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بی بصری
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی نگری؟
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
شجریان قیامت می کند –اجرای قبل از سال پنجاه و چهار-
این گوهر گران بها را آن قدر با دم مسیحایی خویش صیقل می دهد که طنین آوازش روح و روان از حاضران می رباید . و سراینده ی این غزل جادویی اعتراف می کند که سیاوش حقی کمتر از من درارائه ی این غزل ندارد و او به کالبد شعر من روح بخشیده است.همچون بازیگری که به شخصیت های اسطوره ای زندگی می دهد او نیز به شعر فارسی حیات بخشیده است. هرکدام از حاضران هم نظری می دهند . و سرانجام حضرت مولانا می فرماید : همان آتشی را که شمس در جان من ریخت این مرد روز و شب از جنس شعله های همان آتش در جان عاشقان خویش می ریزد که این چنین طربناک شده اند.
******************************************************************************
چرا شجريان اين قدر در ميان مردم ايران محبوب است؟ او را بي شک مي توان محبوب ترين هنرمند معاصر ايران لقب داد. هرجا که او حاضر است، بايد ازدحام و رفتار مردم بخصوص جوانها را با او ديد تا از ميزان محبوبيتش آگاه شد. زنده ياد فريدون مشيري که موسيقي سنتي ايران را خوب مي شناخت، ترانه هاي ماندگاري براي خوانندگان بسياري از جمله خود شجريان ساخته و با او دوستي نزديکي داشت، در جايي به نقل از شادروان دکترحسين عمومي رديف دان و آواز شناس برجسته مي نويسد:آواز خوان ايراني بايد سه ويژگي اساسي داشته ياشد: اول صداي زيبا و شش دانگ و آموزش ديده، دوم دانش آوازي، رديف داني و مناسب خواني، سوم آشنايي کامل به ادبيات و بخصوص شعر ديروز و امروز ايران و چهارم اداي درست و معني دار کلماتي که به آواز مي خواند. در تاريخ معاصر ايران تنها خواننده اي که همه اين چهار ويژگي را بطور کامل در خود جمع دارد، محمد رضا شجريان است.اما محبوبيت شجريان تنها به اين چهار شرط خلاصه نمي شود. اينجا مي توان گفت که برخلاف گفته فروغ "تنها صدا نيست که مي ماند!" مردم آواز خوان خود را از آنجا اين چنين دوست دارند که در پنجاه سال فعاليت حرفه اي خود هيچ گاه در کارزار فرهنگي تنهايشان نگذاشته است. براي ارزشهايي که به آن اعتقاد دارد، ايستادگي کرده و در اين راه پا پس نکشيده است. خود را آسان به ثروت و قدرت و شهرت نفروخته است و خلاصه در عمر 69 ساله اش زبان حال مردم بوده است. به بخشي از گفت و گويش با روزنامه اعتماد که 30 تير سال گذشته چاپ شده، توجه کنيد: " من تحت هيچ شرايطي اجازه نمي دهم که هيچ دولتي يا هيچ سازماني بخواهد از من سوء استفاده کند و مرا زبان خودش بداند. من زبان مردمم هستم و با مردم زندگي مي کنم، مردمي که در طول تاريخ درد کشيده و زندگي کرده اند، اما هويت شان را حفظ کرده اند."
براي محمدرضا شجريان
رفتي اي جان و ندانيم كه جاي تو كجاست
مرغ شبخوان كـــجايي و نـواي تو كجاسـت
آن چه بيگانگي و اين چه غريبي است كه نيست
آشـــنايـــي كــه بپرســيم ســـراي تو كـــجاســت
چه پريشانم از اين فكر پريشان شب و روز
كه شـب و روز كجايي و كـجاي تو كجاست
هـــنر خـــويش به دنيا نــفروشــــي زنهار
گوهري در همه عالم به بهاي تو كجاست
كــــوه از اين قــصه پر غصه به فريـاد آمـــد
آه و آه از دل سنگ تو ، صداي تو كجاست
دل ز غم هاي گلوگــير گره در گره است
سايه آن زمزمه گريه گشاي تو كجاست
هوشنگ ابتهاج - ه.ا. سايه
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت
22:39 |