تبليغاتX
جام تهی
حج :دکتر شریعتی

شگفتا ! کعبه در قسمت غرب ضمیمه ای دارد که شکل آن را تغییر داده است ،بدان جهت داده است. این چیست؟ دیواره ی کوتاهی ، هلالی شکل رو به کعبه ، نامش ؟ "حجر اسماعیل" !"حجر " یعنی چه؟ یعنی دامن ! و راستی به شکل یک "دامن " است ،دامن پیراهن،پیراهن یک زن! آری ، یک زن حبشی ، یک کنیز ! کنیزی سیاه پوست ، کنیز یک زن ! کنیزی آن چنان بی فخر ، که زنی او را برای همبستری شویش انتخاب کرده است. یعنی که ارزش آن را که هووی او تلقی شود ،نخواهد یافت، و شویش تنها برای آن که از او فرزندی بگیرد با وی همبستر شده است.زنی که در نظام های بشری از هر فخری محروم بوده است،واکنون، خدا، رمزدامان پیراهن اورا ،به رمز وجود خویش پیوسته است.این دامان پیراهن هاجر است ! دامانی که اسماعیل را پرورده است ، اینجا "خانه هاجر است." هاجر در همین جا ،نزدیک پایه ی سوم کعبه دفن است.

شگفتا ، هیچ کس را –حتی پیامبران را – نباید در مسجد دفن کرد . و این جا ، خانه ی خدا ، دیوار به دیوار خانه ی یک کنیز ؟ و خانه ی خدا مدفن یک مادر؟ و چه می گویم ؟ بی جهتی خدا ، تنها در دامن او جهت گرفته است! کعبه به سوی او دامن کشیده است! میان این هلالی با خانه ، امروز کمی فاصله است.می توان در چرخیدن بر گرد خانه از این فاصله گذشت ، اما ، بی دامن هاجر ، چرخیدن برگرد کعبه –رمز توحید- طواف نیست. طواف قبول نیست! حج نیست !

فرمان است ،فرمان خدا ،  تمامی بشریت ،  همیشه ی روزگار، همه ی کسانی که به "توحید" ایمان دارند ، همه ی کسانی که دعوت خداوند را لبیک می گویند، باید در طواف عشق برگرد خدا ، برگرد کعبه ، دامن پیراهن او را نیز طواف کنند.! که خانه ی او ، مدفن او ، دامن او نیز مطاف است.......

انگار که از میان همه ی آفریده های خویش ، در این لایتناهی های آفرینش یکی را برگزیده است ، شریف ترین آفریده اش را، انسان را،و از آن میان "زن" را، و از آن میان "زن سیاه پوست " را ،و از آن میان " زن سیاه پوست کنیز " را، و از آن میان " کنیز سیاه یک زن" را، ذلیل ترین آفریده اش را ، او را در کنار خویش نشانده است . او را در خانه ی خویش جاداده است. و یا ،

خدا ، خود به خانه ی او آمده است،

همسایه ی او شده است،

همخانه ی او شده است،

و اکنون در زیر سقف این خانه ، دوتا!

یکی خدا ،

و دیگری هاجر .
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 21:21 |

تجلیل از استاد شجریان

هم اینک که استاد شجریان به مرز هفتادسالگی نزدیک می شوداز همه ی دوستداران او که دستی به قلم می برند، چه در وبلاگ ها و چه در دیگر رسانه ها دعوت می نمایم حرکتی برای تجلیل از وی راه بیندازند و حقی را که او بر گردن همه ما دارد ادا نمایند .این بنده ی سوخته دل ناچیز مطلب زیر را به این نام قلمی کرده ام.

***********

جهان هستی هر چند سال یا حتی قرن آبستن فرزندانی می شود که با پا گذاشتن به جهان هستی و نشو و نمو در آن به یکی از نوابغ انسانی تبدیل می شوند.برگ هایی زرین از تاریخ را به خود اختصاص می دهند و حتی نقاط عطفی در تقویم ساکت و بی روح زمان بوجود آورده و مکان ها را در می نوردند و جهان را وطن خویش می سازند.دنیای پیر و فرسوده تا امروز از این گونه فرزندان زیاد به خود دیده است . اما افسوس و دریغ که بسیاری از این فرزندان که به مردانی بزرگ تبدیل شده اند در زمان و مکان خودشان بنا به دلایلی ناشناخته مانده اند و چه بسا سال ها و حتی قرن ها پس از فقدانشان مردم به ارزش و اهمیت آن ها پی برده اند.اما انگشت شمار آدمیانی در همان زمان ظهورشان به ارزش آن بزرگ مردان پی برده و از میان حب و بغض ها و گرد و غبار هجوم بی فرهنگی و از لابلای خس و خاشاک که سطح زلال اقیانوس انسانی را تیره و کدر نموده با چشم های تیز بین شان نگاهی به ته اقیانوس انسانی افکنده و در و مرواریدهایی صید نموده اند و حاشا اگر این مروارید ها را فقط برای خود خواسته باشند. وظیفه ی این صیادان مروارید اینست تا مروارید ها را به مردم عرضه کنند .زیرا این قیمتی انسان ها به اشخاص و زمان های خاصی تعلق ندارند آن ها متعلق به تاریخ بشریت اند و بهترین قاضی انسان ها که ارزش هرکس را آشکار می سازد تاریخ است . گرچه سالیان دراز به طول انجامد باز هم ارزش هر کس در تاریخ کهنی نهفته است که از پس او گذشته است .

******

  آخرین روزهای تابستانی گرم سپری شده بود و انسان گرما زده در انتظار پاییز روزشماری می کرد.تابستان با انسان سخن ها گفته بود ، از رنجی که می کشند ، از آن روزهای داغ  زیر ریزش اشعه خورشید عالمتاب ، از رنج کشاورزان و کارگرانی که در زیر بارش نور و گرما له له می زنند و عرق می ریزند و در جستجوی  مشتی آبند تا بر صورت زنند تا شاید عطش تشنگی شان اندکی برطرف شده و ازاین گرمای جان فرسا که دچارش شده اند بگریزند. سرانجام پاییز با دمیدن سرمایی خوشایند در رگ های وارفته ی طبیعت چهره نمایاند، هنوز سرما دلپذیر بود که نعره از آسمان برآمد و انگار در گوش زمان خواند که برایت هدیه ای دارم  ، از آن هدیه ها که تنها به یک نفر نمی بخشند هدیه ای جهانی با رسالتی به وسعت جهان . این بار هدیه هنر بود . عشق بود ، همه ی عشق در کلمه بود ،چرا که هنر یعنی عشق ، برخورداری از عشق . و عشق همان هنر است .عشق مادر است .مادر مگر عشق نیست ؟ هم مادر یعنی عشق و هم عشق مادر و مولد همه ی هنر هاست .هدیه ای در دامان عشق زاده شد ،عشقی هنر آفرین .

آری این هدیه ی الهی در یکی از روزهای پاییزی سال یک هزار و سیصد و نوزده شمسی -از آن روزهایی که آدمی از رنج گرمای طبیعت رسته بود-  از بطن مادری عاشق و هنرمند در شهر مشهد پا به جهان نهاد .

خالق جهان هستی چنین لطف نمود که این هدیه را به رسم امانت به خانواده ای هنر دوست بسپارد پدری دارای صوت دلنشین که مدت کوتاهی آواز می خواند و پس از آن دیگر لب به هیچ آوازی جزقرائت قرآن نگشود و پدر بزرگش نیز صدایی گرم داشت وگاهی برای دوستان بامقدارش که به دیدار وی می آمدند غزلی می خواند .مادری برآمده از خانواده ای که به زیور خوشنویسی مشهور بودند .

نام این فرزند دلبند را که اولین مولود خانواده بود محمد رضا گذاشتند.

پدرش او را از همان زمان که شش سال بیش نداشت با خود به جلسات قرآن می برد و محمد رضای شش ساله گاهی مجلس را به قرائت آیاتی از کلام الله عطر آگین می نمود.

محمدرضا روح بی قراری شد که با تلاوت آیات قرآن آرام می گرفت . از این زمان بود که دائما با نوای دلنشین آیات الهی به آرامش روح و روان خویش می پرداخت.

و از زمان بلوغ هر روز صبح قرآن روی دو زانوی کودکانه اش می گذاشت و با صوتی حزین آیاتی از آن را تلاوت می کرد.و اهل خانه با صوت دلنشین این هدیه ی الهی بیدار می شدند .

واین بشارتی بود که روزی جهانیان را به صلح و دوستی و مهر و شادی فراخواهد خواند.با آوازی برآمده از حلقومی که سال ها با زمزم قرآن تطهیر شده است.

محمد رضا در سال یک هزار و سیصد و بیست وشش شمسی پا به مدرسه نهاد ،مدرسه ی پانزده بهمن.و همزمان آموزش قرآن را نزد پدر رسما شروع کرد .و حدودا از سن ده سالگی بود که همراه پدر در مجالس بزرگ به تلاوت قرآن پرداخت و مورد تحسین حاضران قرار می گرفت .او در این مجالس کلام وحی را جبرئیل وار بر دل آدم ها فرود می آورد وجذبه در دل ها می انداخت. او حالا شهره ی خاص و عام شده بود.

همه ی شهر او را به اسم می شناختند –فرزند هنر خویش بود- و این  از آن دست شهرت ها ی موج بر آب نبود که در زمانی اندک جامعه را فراگیرد و در مدتی اندک هم از میان برود هنر او جاودانه شد و توانست نسل ها را به هم پیوند دهد . آوایش حامل گوهری بود که کسی نمی توانست آن را در حصارهای تنگ  از قبیل آن چه انسان ها و انسانیت را تکه پاره می کند به بند کشد . گوهری بود که به انسان نظر داشت ، انسانی رها شده از همه ی بندها و سر نهاده بر آستان جانان.

در مدرسه نیز چشم و چراغ همکلاسی ها بود . چرا که شخصیتی داشت سرشته از نیکی و عشق  .

این گوهر یکتای هنربعد از اتمام تحصیل در دبیرستان وارد دانشسرای مقدماتی شد . و این مقدمه ای شد برای او که دست تقدیر می خواست وی را به معلمی بزرگ تبدیل کند. در بیست سالگی به عنوان معلم به دهات خراسان رهسپار گردید .یک سال بعد ازدواج کرد بادختری که او نیز معلم بود.

خودش چنین می گوید :

"همسرم خیلی با من همراه بود و با کمک او بر مشکلات مالی یک زندگی بسیار محقر پیروز شدیم."  در نوجوانی بود که عشقواره ای شد در جستجوی آب حیات ، تشنه و سرگردان ،به هرجایی که گمان به آبادیی می برد سر می کشید . به هر دری می زد و از هر کسی که نشانه ای از این راه پیچاپیچ داشت سوال می کرد.او از پس این غبارها راهی می جست تا به منزلی رهنمون شود. تشنه ی آب بود و سوخته ی آتش.در این لحظه های هروله و التهاب چنین می گوید: " به ندرت دسترسی به رادیو پیدا می کردم تا موسیقی دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش کوتاه بود و حاصلی نداشت ، تا اینکه در محیط شبانه روزی دانشسرا میسر شد "برنامه گلها" و برنامه "ساز تنها" را بشنوم و تمریناتم را شروع کنم . کمی بعد دبیر موسیقی مان آقای جوان نیز راهنمایی و کمک کردند. بیشترین تمرینات سازنده در دوران معلمی در خارج شهر بود که فراغتی داشتم و اغلب به کوه و صحرا می زدم و تکنیک و متد را با سلیقه ی خودم تجربه و تمرین می کردم و صداهای گوناگون و تحریرها و چهچه ها را دستور کار خود قرار داده بودم."  قصه ی هزاردستان از این جا شروع می شود راهی صعب که از میانه ی کوه ها و از بالای صخره های سر سخت و رام نشدنی می گذرد . اما هزاردستان ما صخره های سرسخت را هم رام خود کرد. آوایی در دل کوهستان سر داد که سنگ ها سختگی از کف دادند و آب چشمه ها  با ترنم باران به وجد آمدند.  آهوان تیز پا و گریزان به رقص آمدند .و یکایک عناصر طبیعت از باد و باران وابر تا پرندگان  دست در دست یکدگر داده تا به او خنیاگری بیاموزند .

این گونه بود که طبیعت الحان خویش را به او آموخت  و او امین طبیعت شد ، امانتدار باد و باران . و دلداده ی مهربانی و عشق. "هزاردستان "  شگفتا که این روح بی قرار در پی مهراوه ای بود تا اندکی از بی قراری اش را تسکین دهد . این آرامش را در نواختن سازی دلربا یافت که با آن به فرادست ها پرواز می کرد .جعبه ای میان تهی با تارهایی مرتعش و مضراب هایی که بر این جعبه ی سربسته  نواخته می شوند تا درد خویش باز گوید .می گوید: " تا دمدمه های صبح به پایش می نشستم و از آن به بعد سنتور شد یار غار من."

وباز می گوید : " چندی بعد صدای سنتور جلال اخباری را از رادیو مشهد شنیدم و خوشم امد ، پیدایش کردم و با هم دوست شدیم . سازی می زد و من هم می خواندم و تمرینات آواز با ساز و فراگیری نت و نواختن صحیح سنتور را با ایشان شروع کردم. "

هزاردستان درحالی که  ناله های حزین برلب داشت به زودی مسیر صعب کوهستان را در نوردید و خودش را به آبادی و علم رساند و پهلو به پهلوی استادی نشست تا رموز نواختن سنتور را بیاموزد و حقا که در این آموختن ها هم به آن چه می خواست دست پیدا کرد. و در این زمان اولین سنتور خویش را با دست های هنرمندش ساخت.دراین مورد می گوید: " همان ابتدای کار هم صدای سنتور مشقی ام بسیار بد بود به فکر افتادم که سنتوری بسازم. کمی نجاری می دانستم با زیر رو رو کردن تمامی کاروانسراها و چوب فروشی ها الوار پهن از چوب توت بیست ساله را پیدا کردم آن را مطابق اندازه ها بریدم در ان زمان کسی در مشهد گوشی سنتور نمی فروخت ، مجبور شدم صد عدد میخ نمره شش بخرم و آن ها را با سوهان دستی کوچک کنم. این سنتور که دوازده خرکه بود ساخته شد و من با یک دلبستگی عجیب به این ساز ، تمرینات سنتورم را بیشتر کردم."  حالا دیگر ساز را هم با نوای خویش همراه کرده بود . اما ساز هم تابع او شده بود و این تبعیت از صدای هزاردستان تا کنون هم ادامه دارد و هیچ سازی را یارای آن نبوده است از صدای او برتری جوید.حقیقتی که تاریخ نیز باید به آن گواهی دهد ، آن که تاکنون هیچ ساز و آلت موسیقیی نتوانسته با این حنجره ی داوودی هم ترازی نماید همه ی سازها دربرابرسحر آوای او در سایه ای تیره قرار می گیرند.و طبیعت نیز که معلم اولیه و محرم اسرار اوست گواه خواهد بود که شجریان بیشترین بهره را از آموختن الحان طبیعی برده است.همین که او با آوازش تو را به کوهستان ها می برد و در همه قله های جهان سیر می دهد و اینکه تورا در چشمه ای حیات بخش شستشو می دهد  و این که دلت را رقیق می کند وقطره قطره عشق در دلت می ریزد و با اشک شستشویت می دهد ، با محبت پیوندت می دهد و با آرزو هم پیمانت می کندو با پیامبر همنشین، تجربه ی نبوی می آموزدت غرقه ی دریا ها میسازدت و تشنه ی بیابان ها همراه خضرت می سازد در جستجوی آب حیات .همه ی این ها از آثار آواز اویند در درون تو .چشمهایت را به او می سپاری تا شسته شود تا بینشت عوض شود گوشهایت را به او می سپاری تا ذائقه ات اعتلا پیداکند .دستهایت چونان دو بال  به آسمان بلند می شود، بربال ابرها می نشینی پرواز می کنی ، چراغی از ستاره به دست می گیری در جستجوی خورشید . در پی آوازی روان می شوی . "طفیل هستی عشقند آدمی و پری" در پروازهایت همسفر پری می شوی در جستجوی عشق ، عشقی متعالی .

آشنایی شجریان جوان با هنرمندان مطرح رادیو مشهد بعد از سال یک هزار و سیصد و چهل شروع شد و در سال چهل و پنج به اتفاق یکی از دوستانش به منظور شرکت در امتحان شورای موسیقی به تهران رفت . در اتاق شورا میز کنفرانس بزرگی بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضای شورا نشسته بودند گفتند بیات ترک بخوان ! من هم از مایه بلند دو سه بیتی خواندم و در مایه ی بم فرود امدم . ضربی با یک شعر هم به درخواست آقای ملاح خواندم.بعد اقای تجویدی پرسیدند تصنیف هم می خوانی ؟ چون تصنیف خواندن را دوست نداشتم و دون شان آواز خوان می دانستم ، بسیار جدی گفتم ابدا..

جوابی که بعد از یکماه از نتیجه امتحان به ما دادند این بود که فعلا رادیو بودجه ندارد که خواننده استخدام کند و فعلا رادیو نیاز به خواننده ندارد.  شجریان جوان از پا نمی نشیند و سال بعد مجددا به تهران می رود وبه وسیله ی داوود پیرنیا تهیه کننده ی برنامه ی گل ها به این برنامه دلخواه خود راه پیدا می کند.  در این دوره و در همین برنامه است که شاهکار هایی به وجود می آورد . 

در این آثار است که ذره ذره از وجودش را می یابیم.و هرکدام در حقیقت آوای دل اوست ،آوای قرن هاست که از حلقوم او سربرآورده است .

هزاردستان !

فرزند زیرک سرزمین هجوم ها و حمله های پیاپی بیگانگان .

پرورده  در آغوش مادرغمگین قرن ها،ایران.

هرگاه سربرآورده زجه ای دردناک او را به اعماق تاریخ برده است هم سفر رنج ها و شادی های تاریخ ادب این سرزمین مغرور کهن گردیده است.او با همه ی شاعران در همه ی قرن های این سرزمین زندگی کرده است.

ایران ، سرزمین هجوم ها و حمله های تند و کشنده ی بیگانگان .

آه !

این تاریخ بی فروغ که به انسان نیندیشیده است دمی.

و اکنون هنر نیز کشته ی افکار بی رحم اوست.

هزاردستان من !

آرمیده در آغوش مادر غمگین قصه گوی هزاره ها!ایران

هزاردستان من !

خوش خوانده ای به آوازی حزین همه ی نابسامانی تاریخ را.

همه ی شاعران دردمند را در همه ی تاریخ پر نشیب از حلقوم خویش دمیده ای.........

به قول دکتر شریعتی آن جادوگر قلم چه خوب گفته است:"چه رنجی می برد یک فوتبالیست اگر پایش بشکند و یا یک موسیقی دان گوشش کر شود ."

انسان در تاریخ و طبیعت همان موسیقیدان کر و فوتبالیست پاشکسته است ......

سرنوشت ساز ترین سال زندگی

سال هزار و سیصد چهل و شش  شجریان جوان تا کنون بیست و شش پله از مسیر زندگی را پیموده است و اکنون در آستانه ی بیست و هفتمین پله ی زندگی قرار دارد.پله ای سرنوشت ساز که محتاج قدم هایی بلند و محکم است . او این قدم های با صلابت را مصمم تر از قبل برمی دارد . برای اقامت و آموزش هنر موسیقی و خوش نویسی به تهران می آید .دست محکم اراده او را در کنار استادی بی مانند می نشاند،استاد احمد عبادی –خدایش بیامرزاد- همان نگین درخشنده ی جهان موسیقی که از وجود خویش کلمه می ساخت ،کلماتی که تا ابد در جهان هنر طنین انداز خواهد بود چرا که تنها صداست که می ماند.هنرمند صدزبان دارد اما بیشتر ما فقط یک زبان را می شناسیم و از درک زبان های هنر محرومیم.موسیقی در طول تاریخ به هزار زبان با ما سخن گفته است واین گونه های متفاوت زبان قالب های مختلف به خود گرفته است گاهی در قالب طرب در آمده و گاهی در قالب غم و اندوه و گاهی انسان را به عالم حیرت برده است و .....

دومین قدم محکم اش در این سال راه یابی به کلاس آواز اسماعیل مهرتاش است ، این دلسوخته هنرمندی که می خواست به آواز ایرانی شکلی کلاسیک ببخشد و عمرش را بر سر این راه گذاشت .-خدایش بیامرزاد-  شجریان جوان در این سال بسیار چیزها آموخت و این بسیار آموخته ها بسیار به جدیت او در ادامه ی آموختن های بسیار دیگر کمک کرد.عبادی او را با خود به عالم اسرار برد  او را با عشق و جذبه آشنا ساخت پایش را از جهان خاکی برید و بال و پری به وی بخشید تا در ملکوت سیر کند. دل از خاک برگرفت ، آسمانی شد عبادی کلمات را به آن صدگونه زبان در جانش می ریخت و شجریان آن را به هزار تعبیر پس می داد.

شجریان در کلاس آوازاسماعیل مهرتاش چشم و چراغ همه شد .امید در دلها دمید .اساتید معتقد بودند که او سبکی جدید خواهدآفرید چه در قالب و چه در مضمون و اینگونه شد. سیری در کارهایش به خوبی این را نشان می دهد که راهی متفاوت از دیگران –که همه از اساتید فن بودند- درپیش گرفت.پرنده ای شد تیز بال و اوج پرواز ، از هر جوی و چشمه ای آب ننوشید آبشخورش قله های کوهستان های رفیع بود. اگر چه قدم در خاک داشت دلش اهورایی بود .عاشق پرواز شد ودلبسته ی آسمان، خدایش برای طنین ملکوتی خویش در زمین انتخابش کرده بود.خوب می دانست که در اختیار خویش نیست این گونه بود که آوازش ندایی آسمانی شد ،وفریادی دعوتگر . و او عجیب سرنوشتی پیدا کرد همسفر پیامبران شد ، تجربه ی نبوی آموخت. او که از کودکی روح و جانش را با تلاوت آیات قرآن ، این کتاب انسان و طبیعت صیقل داده بود مردی شد پیام رسان عارفان و عاشقان ،حامل نوری شد برگرفته از آن نور حقیقی که جان ها را روشن می کند.واو سال هاست که برجان عاشقان نور می پاشد .

گفتم سال 1346 سرنوشت ساز ترین سال برای شجریان بود آری در پانزده آذر همین سال اولین برنامه رادیویی وی تحت عنوان برگ سبز شماره ی 216 از رادیو ایران پخش شد .این آغاز شهرت وی بود .از این پس در هر کوچه و برزنی و در هر کوره دهی صدایش قابل شنیدن بود آوازه ی شهرتش در تمام نقاط ایران بزرگ پیچید .تا سال 1350 با نام مستعار سیاوش بیدکانی می خواند. در همین سال به انجمن خوشنویسان راه یافت و در آن جا نزد استاد بوذری مدت ها به تعلیم خوشنویسی پرداخت و سال بعد رهیابی اش به کلاس خوشنویسی استاد حسن میرخانی است .

همان طور که در قسمت قبلی گفتم شجریان در این سال برای افزودن به تجربه و دانش هنری خویش اززادگاهش مشهد به تهران مهاجرت کرد . اودر این شهر رنگارنگ به سرچشمه ی پاکی دست یافت ، به زلال ترین آب ها و گرامی ترین طعام ها .از چشمه هایی آب حیات نوشید و برسر سفره هایی  با طعام هایی آسمانی نشست.شجریان اگرچه به موسیقی عشق می ورزید ودر این هنر به اوج رسید اما خودش را بی نیاز از دیگر هنرها نمی دانست، اوبه خیال انگیزترین زیبایی ها چشم داشت و  قدم در راه خلق زیبایی هایی نهاد که تا آن زمان در طبیعت وجودنداشت که به قول دکتر شریعتی : "وظیفه ی هنر خلق زیبایی هایی است که خداوند از آفریدن آن ها دریغ کرده است ." و هنرمند در صدد جبران این کمبود در طبیعت برمی آید.و هم اوست که کلامی سحرانگیز به تحریر می کشد :"هنر کوشش روح گرفتاری است که می خواهد زندان خویش را همانند خانه اش بیاراید تا اینکه بتواند درد خویش را تخفیف دهد."  شجریان تجلی این روح گرفتار است در چهار دیوار کویر هستی .آوای او طنین ناله ی انسان در سکوت معنی دار زمان است.وهنرمند در سکوت زمانه متعالی می شود.همچون اقیانوسی در دل خویش غوطه می خورد تا خوب صیقل یابد و تا زنگار از دل بشوید .هنر و عشق همزاد یکدیگرند، هنرمند سوخته جانی پاکدل است که این پاکی را آمیخته با عشق به وسیله ی هنر خویش نثار انسان می کند.

 شجریان  درکنار آموزش و ارائه ی موسیقی و مشق سنتور به ساختن تار و سنتور هم پرداخت ، وبرای تکمیل  هنرخوشنویسی خویش  درکلاس استاد بوذری حاضر شد تا دلربایی هنر را به کمال در یابد.شجریان به عنوان انسانی هنرمند زیبایی های زیادی به طبیعت اضافه کرد همان زیبایی هایی که شاید خداوند از خلق مستقیم و بلاواسطه ی آن ها دریغ کرده بود و شجریان واسطه ی این آفرینش هنری در طبیعت شد کاری خداگونه کرد ،"خلق زیبایی" .ودر تخفیف درد بودن انسان در این کویر هستی و رنج، گام های بلندی برداشت.تا آدمیان دل خویش را با آوای بلند او جلا دهند.

 او که در سال چهل و شش با نام مستعار سیاوش بیدکانی و با اجرای برگ سبز شماره ی 216 وارد عرصه ی فعالیت در رادیو شده بود در سال 1356 از فعالیت در آن رسانه  کناره گیری کرد و در همین سال شرکت دل آواز را برای انتشار کارهایش تاسیس نمود. وی در سال هایی که با رادیو همکاری می کرد آثاری بی نظیر در تاریخ موسیقی ایران برجای نهاد.اجرای برنامه ی سه گاه به همراه سه تار معجزه آسای استاد احمد عبادی و تارنوازی شگفت انگیز آقای مجد. این اولین  برنامه ای بود که به طریق استریو ضبط شد.

همکاری وی با تلویزیون ملی ایران هم  با برنامه ی هفت شهر عشق  در همین دوره شروع شده است.واین همکاری نیز به دلیل آن چه خودش جو نا مساعد نامیده است خیلی زود پایان یافته است. وی درسال چهل و نه  در امتحان خط  وزارت فرهنگ و هنرشرکت می کند و به درجه ی ممتازی دست می یابد.

ازسال پنجاه به دلیل آشنایی اش با استاد فرامرز پایور  دوره ی تازه ای در زندگی اش شروع می شود وی در این دوره به محکم کردن پایه های دانش موسیقیایی خویش می پردازد .شجریان جوان نزد استاد پایور به آموزش سنتور و ردیف آوازی صبا می پردازد. این جاست که هر لحظه عطش آموختن در وجودش شعله ور تر می شود و استاد، شاگرد قدرشناس و جستجوگر را با خود بر سر گنجینه های در بسته هنر می برد  واز چشمه هایی با گوارا ترین آب ها می نوشاندش و شاگرد هر لحظه تشنه تر. در همین سال با شاعر غزلسرای معاصر هوشنگ ابتهاج –صاحب آن طبع روان- آشنا می شود و این آشنایی باعث همکاری اش در برنامه گل های تازه ی رادیو می شود.  درسال پنجاه و یک برای فراگیری ردیف های آوازی و تصانیف قدیمی ازمحضر استاد ارجمند عبدالله دوامی که به حق گنجینه ای کامل ازدانش  موسیقی درسینه داشت  کسب علم می کند.  خودش در جایی در این باره نقل می کند :"استاد عبدالله دوامی قراردادی با وزارت هرهنگ و هنر می بندد تا به ازای دریافت مبلغی آموزش ردیف های موسیقی را برایشان به صورت صفحه پر کند مدتی می گذرد و ازطرف آنها خبری نمی شود و بعد می گویند اداره بودجه ی این کار را ندارد دراین هنگام بود که من فرصت را غنیمت شمردم و از استاد خواستم همان قرارداد را با من ببندد و او موافقت نمود من هم چندین جلسه کنار استاد نشستم وبه آموزش و ضبط ردیف های موسیقی پرداختم  ."  و در همین سال مبادرت به اجرای کنسرتی در شمال ایران می نماید که در این کنسرت آقای منصور صارمی و جمعی از دیگر هنرمندان وی را همراهی می کنند.سال یک هزار و سیصد پنجاه و دو، شجریان سی و سه ساله شده و تمام این سالها را در کار آموختن به سر برده و اینک به جایی رسیده که می تواند در روی بنایی که از علم و دانش موسیقی ایرانی برای خویش ساخته است بایستد و دوستداران و عاشقان فرهنگ ایران زمین را به سوی خویش بخواند.حالا آشنایی او با اساتید و بزرگان موسیقی ایرانی برایش خیالی ناممکن نیست و هم نشینی شجریان جوان با چهره های شاخص و در واقع گنجینه های موسیقی ایرانی بسیار سهل شده است و چه بسا بسیاری از بزرگان همنشینی و شاگردی اورا برای خود افتخاری بزرگ می دانند. و شجریان این شاگرد قدر شناس و فروتن کلاس هنر در هر جایی که صحبتی پیش آمده خود را خاکبوس استادانش دانسته است .این افتخاری بزرگ است برای او که پیشگاه استاد نورعلی برومند زانو می زند و شیوه ی اوازی مرحوم سید حسن طاهر زاده رااز او  می آموزد .سایه ، این شاعر دردمند و آگاه اجتماعی به رویش آغوش مهر می گشاید و پایوربا گشاده دستی  صدای مضراب های طلایی اش را با او تقسیم می کند.وبعد..... ورودش به مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی و آشنایی اش با هنرمندان مطرح امروز موسیقی ایرانی........ 

    

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 9:21 |
خورشید که غروب می کند انسان با برافروختن شعله هایی بر سان او سعی می کند یاد این چراغ عالمتاب را در ذهن و دل خویش زنده نگه دارد .اما افسوس شب تاریک طولانی است و با این شعله های بی رمق روز نمی شود باید زیاد وقت صرف شود تا از پس پرده های کدردوران، طلیعه ی نور خودی نشان دهد و آمدن خورشیدی دیگر را نوید بخشد . مشکاتیان که خدایش بیامرزاد خورشیدی بود که دوباره در دل مردم زندگی یافت .پاره ای از روح و جان ما شد .او اینک در تار و پود همه ی آدم های هنر شناس ، نه ،که همه ی مردم هنردوست این مملکت زندگی می کند.من امشب صدای سحرآمیز ساز او را از اعماق آسمان شنیدم .و فرشته ای هم نوا با او می خواند : "در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی." او با همه ی شیدایی های خویش به آستان جانان پیوست.آدمی دیگر شد وبه عالمی دیگرپرواز کرد.نمی دانم چه قرابتی است بین او و این شعر حافظه ی ما شمس الدین محمد : " سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی/دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی " شاید قرابت همان تنهایی و غربت او در این سرای سپنج است و شاید ناله های ساز اوست که همه را به هم نشینی با خود می خواند.به هر جهت روزگاری همدم روزهای صعب  ودست اندر کار کارهای شگفت انگیز و گرفتارو سرگردان در دنیایی مشوش پریشان حال بوده است.و این شعر زبان گویای اوست. مشکاتیان از آن دست آدمیانی بود که جانش برجسمش غلبه داشت و عاقبت این جان در کشاکش زندگی برتن ضعیفش پیروزی یافت و به سوی جانان ، آن جان اصلی ، آن آرزوی آرزو پر کشید.خدایش بیامرزاد .پرواز ملکوتی او را  را به همه انسان های عاشق انسانیت تسلیت عرض می نمایم .

در ادامه شعری از آقای پرواز همای راکه  در رثای مشکاتیان سروده است در این جا می آورم.

خوشا آن که همچون  تو مست از جهان می رود

و همچون تو مست از شراب الست ازجهان می رود

خوشا آن که همچون تو در خواب، مست

به دور از غم هرچه هست از جهان می رود

کسی باخود از این جهان ارمغانی نبرد

خوشا آن که همچو ن تو باجام و نامی به دست از جهان می رود

پس ازتو نه می می توان نوش کرد

نه بر نغمه و سازی توان گوش کرد

چه فخری به خود می فروشد زمین

که همچون تو رامشگری را در آغوش کرد

 

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 1:26 |
باز امشب به پرواز آمدم دلم را به ربنا سپردم و با روح و جان خاکی که دیگر از من نبود پرواز کردم با هزاران ارواح و جان های دیگر این سرزمین . باز امشب اشک فرمانروای من بود مرا باخود برد  ، مرا با هزاران جان های دیگر به آسمان ها برد .باز امشب گوهری یافتم که هرچه عمیق تردر جان و روح فرو می رود بیشتر صیقل می خورد و ارزشمند تر می شود .باز امشب سروش فریاد برآورد و  آسمان وطن را با ندایی آسمانی عطرآگین کرد. باز امشب فرشته ای با تجربه ای نبوی  عاشقان را روانه ی معراج کرد . ای تن خاکی در این پست ، بی جان چه می کنی ؟ ای تن خاکی ودیعه ی جان رادر کدام سمت و سوی معراج نهاده ای ؟ ای تن خاکی در این غروب تکرار اولین صیام، روزه ات را با نقد جان شکستی.ای جان های خسته چگونه به وجد آمده اید؟ کیست آن که سخن حق را در گوشتان فریاد می زند ؟ آن چه فریادی است ؟کدام فریادگراست اوکه خستگی را از جان می زداید ؟ کدام فریادگر است ؟ این نعره نعره ی سیاوش است .هم او که فریاد می زد "ای در میان جانم و جان از تو بی خبر"هم او که به راستی جانش پر از اوست . آن چه هست اوست . تهی شده از خویش . ندایی از ماورای زمانها و مکان ها  برجان سیاوش دمیده می شود و حنجره ی وی  به آن نعره رنگی انسانی خدایی می دهد. گوشه نشین یکتاپرست "دعای گوشه نشینان بلا بگرداند  چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی نگری" شجریان را می گویم آن ایستاده "در وطن خویش غریب" او که سفره ی افطار ما با ربنای او کامل می شود .عمرش زیاد باد.

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 3:41 |
از زبان دخترم مینو

ساعت ده و نیم صبح است دلرم همراه خواهرانم کارتون تماشا می کنم .از این برنامه های کارتونی خیلی لذت می برم.دلم می خواهد یکی از آن کارتوها باشم .با آن ها حرف بزنم ،راه بروم، نگاه کنم ، فرار کنم ،به آسمان بپرم ،بخندم و دیگران را بخندانم و خوشحالشان کنم.امروز صبح چند قطره باران آمد .خوشحال شدم با خودم گفتم اگر ادامه پیداکند با پدرم بیرون می روم زیر باران ماشین سواری می کنم .خیلی لذت می برم من عاشق بارانم .دوست دارم در یک روزبهاری بروم زیر باران قدم زنم خیس خیس شوم .زیر باران بدوم ،دست بزنم ،برقصم و بخندم.پدرم از آن دورها صدایم زند :مینو جونم بیا دخترم ،بیا دخترم خیس شدی .و من باز بدوم  بدوم بدم بدوم ....از او دور شوم دور دور تا آنجا که دیگر مرا نبیند.پدرم تعقیبم کند ،پشت سرم راه بیفتد به من که رسید باز دوباره از او دور شوم .باران سر و صورتم را بشوید .پاک پاک شوم همچون لحظه ی تولدم .این ها لذت بخش ترین لحظه های عمر من اند.فکرش هم خوشحالم می کند.خودم را می سپارم به بیکرانگی طبیعت .خودم را به آن اصل و جوهره ی هستی می سپارم . من تکه ای از این طبیعتم همان طور که گل ها و گیاهان ،رنگین کمان و پروانه ها ، دریاها و جنگل ها اعضای جدانشدنی طبیعتند من نیز ذره ای از این طبیعت بی انتهایم.ساخته از عناصر اویم.ساخته ی دست توانای خداوند. او که همه چیز را به میزان درست آفریده است در سرشت من هم میزانی قرارداده است.ومن خودم را جزئی از هارمونی دلکش طبیعت می دانم . آخ که چه قدر زیباست این موسیقی نهفته در طبیعت .انگشتان هنرمندش باد و آبند که با نوازش تارهای خوش آوای درختان و صخره ها ،آهنگ زندگی می نوازند. من که به وجد آمده ام ،این طبیعت چه قدر زیباست .هرطرف که می نگرم زیبایی را دوچندان می بینم .قدم هایم قوت گرفته است. دویدن ها مرا به آینده نزدیک تر می کند.دارم می دوم به آینده و می خندم به اکنون. چه حقیر است اکنون و چه با عظمت است آینده! خواهد آمد آن روز که من زیباترین شوم. دلنواز ترین آهنگ طبیعت .من همسفر باد وبارانم . من سراینده ی زیباترین ترانه برای آب های روانم .آن ها مرا می خوانند، مرا زمزمه می کنند . من زمزمه ی جویبارانم ،نوای دلنشین نسیمم. من غربه در وطن نیستم من آشنای دشت ها و کوه ها و دریاهایم . من دوست همیشگی طبیعتم . امروز دارم به طبیعت نزدیک تر می شوم ،با طبیعت دارم یکی می شوم .عشق را دارم احساس می کنم که درقلبم ریشه می زند،شاخ و بالش از وجودم بیرون زده است.این لبخند ها همان عشق اند که از وجودم زبانه می کشند و شعله های این عشق به سمت پدرم ،مادرم و خواهرانم و همه ی طبیعت نشانه رفته است.و این زبانه ها از آن ها خواهدگذشت . من مطمئنم ! من همه چیز را عاشقانه خواهم دید عاشقانه خواهم خواند و زندگی را عاشقانه به آغوش خواهم کشید.

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 7:17 |
درجواب آن که درهتک استاد گفته بود شجریان نه تنها ام گلثوم ایران نیست ،بلکه ساسی مانکن هم نیست.

شرف و قيمت و قدر تو ، به فضل و هنرست
نه به ديـدار و به ديـنار و بـه سـود و به زيـان

هر بزرگي كه به فضل و به هنر گشت بزرگ
نـشود خــرد به بد گــفتن بهــمان و فـــــلان

گـر چه بــسيار بماند به نـيام انـدر ، تــيــغ
نــشـود كـنـد و نـگــردد هـنــر تـيـغ نــهـــان

انسان عاشق زیبایی و دلبسته ی نیکویی است.وی به حقیقت همان قدر عشق می ورزدکه زیبایی و نیکویی را می ستاید.آن چه جلوه ای از زیبایی دارد و آن که بهره ای از نیکویی برای همیشه در ذهن و دل مردم خواهد ماند.اما انسانی که به پلشتی خوکرده البته از زیبایی های حقیقی گریزان است و نیکویی و خرد را دشمن.او در تاریکی های ذهن خودبرای کوبیدن علائق انسانی آدم ها هیولا می سازد ودر پستوی تاریک تفکراتش اهریمنانی دشمن زیبایی و نیکویی می آفریند.اما حقیقت!انسان با سلاح نیکویی وزیبایی به حقیقت می رسد .حقیقت آن است که برپایه ی نیکویی و زیبایی بناشده باشد .و واژه های دیگری از قبیل زشتی و شرارت برای آن بوجود آمده است تا زیبایی و نیکویی معنی پیداکنند.تصورکنید که در جامعه ای زیبایی و نیکویی را نفی کنند .چه چیز با ارزشی باقی خواهد ماند؟آن وقت صداقت را چگونه می توان معنی کرد؟ محبت را؟ دوستی را؟ عشق ورزیدن را؟ امید را؟ آرزو را؟و........را ؟ این ها واژه های حقیقت یابند و اگر نباشند انسان چگونه می تواند به حقیقت- این گمشده تاریخ– دست یابد؟ خوشبختانه جامعه ی بشری هیچ گاه از وجود انسان هایی خالق زیبایی و نیکویی خالی نبوده است و جامعه همواره آکنده از عطر دلاویزی است که از وجود خالقان زیبایی پخش می شود.و جامعه ی ایرانی از این دست انسانهای تابناک بسیار به خود دیده است .و اکنون نیز ازاین گوهرهای تابناک در قعر اقیانوس این مملکت بسیارند که باید چشمی تیزبین داشته باشیم تا به آن هابنگریم و از وجودشان بهره مند شویم. یکی ازاین چهره های تابناک  ودوست داشتنی، آقای شجریان است .شجریان ایرانی ، نه ام کلثوم عرب است و نه ساسی مانکنی که نمیدانم اهل کجایش بنامم. شجریان را باید در خودش جستجو کنیم. شجریان شجریان است. شجریان هنرمند ارجمندی است که در دوره های متفاوتی زندگی کرده است .چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب .آثار گران قدری که در هردوره خلق کرده است شگفت آوراست .این آثار به همت علوم جدید و ضبط صدابرای همیشه محفوظند .از آثار قبل از انقلاب بارزترینش اجرای راست پنجگاه در جشن هنر شیراز است که به اعتقاد صاحبنظران از نظر تکنیک های آوازی شاهکاری بی بدیل محسوب می شود . وهمچنین در بحبوحه ی انقلاب آثار چاووشی او روح انسان را به پرواز در می آورد.هرچه از زیبایی این آثار بنویسم حق مطلب را ادا نتوانم کرد .یکبار دیگر این نوار را هرطور شده پیدا کنید و با روح و جان خویش آن را بشنوید.- شب است و چهره ی میهن سیاهه،شب است و مادران شهر غمگین،برادر بی قراره- من معتقدم شجریان این نغمه های آسمانی را در حالتی فوق انسانی برلب آورده است . این ها صدای عادی یک انسان معمولی نیست .آن ها که با معبود یکی شده اند و بر گرد خانه ی کعبه گشته اند شاید از من بهتر بدانند که این نغمه ها بی شباهت به اللهم لبیک حاجیان که از قعر جانشان بلند می شود نیست .شجریان آن سپیدپوش گرد کعبه است که با خیل جمعیت یکی شده و از حلقوم همه فریاد می زند او نماینده ی همه ی ملیت ها ، همه ی نژادها و همه ی تفکرات انسانی است . هتک حرمت او بی حرمتی به انسان است. آثار بعد از انقلاب وی هم پختگی و صلابت خاصی دارد . شما در طول عمرش اجرایی را نمی بینید که ذره ای به ابتذال تمایل داشته باشد حتی در اجراهای خصوصی اش.یکی از اجراهای خصوصی اش را یادآوری می کنم بااین مطلع شعر حافظ شروع می شود: بگذار تا زشانه ی میخانه بگذریم –کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم   یا در یکی دیگر از این اجراهای خصوصی به همراه محمد رضا لطفی – صاحب تار افسونگر- مطلع شعر این گونه شروع می شود : دلا بسوز که سوز تو کارها بکند – نیاز نیم شبی دفع صدبلا بکند. باید واقعا این آواز ها را بشنوید تا به اعجاب انگیزبودنشان پی ببرید ، نه یک بار بلکه چندین بار بشنوید  در اجراهای رسمی و در کنسرتها هم که روشن تر از خورشید درخشیده است.در این چند سال اخیر هم با همه ی مشکلاتی که با آن روبروبوده  چند اجرا در ایران داشته که بیشتر موسیقی دوستان از آن باخبرند و جای هیچ چون چرایی باقی نگذاشته است.بیایید آنها را که حقی برگردن بشریت دارند ارج نهیم.بیایید سعی کنیم ذائقه ها و پسندهایمان را با سیاست پیوند نزنیم وای برآن مردمی که احساسات لطیف انسانی خویش را با سیاست بیالایند، آنوقت روز مرگ احساس خواهد بود آن روزی است که دیگر کسی گل را به خاطر لطافت و زیبایی اش ،باران را به خاطر پاکی اش ، آسمان را به خاطر آبی زلالش، عشق را به خاطر هدیه ی الهی بودنش و آواز مرغان خنیاگر را به خاطر اسمانی بودنش  توجه نخواهد کرد و همه ی این ها آثار سرد و بی روحی می شوند که با دیگر حب و بغض های بشر پیوند خورده اند. آن وقت دیگرکسی از بوی گل سرخ سرمست نخواهدشد ، کسی با باران  نخواهد رقصید ، و هیچ کسی رنگ ها را نخواهد فهمید .گل های صحرایی را دسته دسته درو می کنیم وپشت شیشه ی عقب ماشین می گذاریم تا در تاریکی و گرما و بی آبی خفه شوند .همان طور که تابلو های نقاشی بچه هایمان را که در کودکستان کشیده اند برای بستن سبزی در آن ها به کار می بریم غافل از این که این احساس عریان بچه ی من است .خانمی مهربان به نام مقدس مربی قلمی با رنگی عاشقانه به دستش داده است و او نقشی کشیده به قامت احساس پاک کودکانه ی خویش ، جوی آبی و چندتا درخت در دوطرفش، در واقع آرامشی از احساس خویش ساخته است . و یا کودکی دست در دست مادری ، و یا پدری که به دوردست خیره شده است و کودکی که سرش را روی زانوی پدر نهاده است ویا  با فرفره ی کاغذی اش بازی می کند.گاهی ما همه ی این ها را فدای یک کیلو سبزی می کنیم احساسات پاک ترین انسان ها را در گل و لای سبزیجات و یا بوی عرق لباسی که از خشک شویی گرفته ایم می پیچیم. آری دراین دنیایی که ذره ذره اش با نظم کنارهم چیده شده است اگر یکی از آجرهایش را جابجا کنیم همه چیز در هم خواهد ریخت . در مقوله های انسانی نیز چنین است . برحذرباشیم از آلودن احساسات پاک و انسانی به بغض های سیاسی . یاد بگیریم که گل اگر در باغچه بروید یا در صحرا و یا در کنارخیابان و یا گلی باشد که تحمل سایه را نیاورد و یا گلی که تحمل آفتاب شدید را ندارد و یا گلی که محل رشدش گلخانه ای است و باغبانی با احساس می خواهد که هردم و ساعت به او برسد ، نازش کند ، خارهای رسته در اطرافش را از بیخ و بن در آورد  ، همه بچه های طبیعتند و برای زیبایی بخشیدن به آن آمده اند  و ما محتاجیم به وجود آن ها و موظفیم به مراقبت از آن ها تا پژمرده نشوند .

 

 

 

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت 1:17 |
تجلیل از شجریان

درآخرین لحظات شوق انگیزغروب یک روز که مسلمانان از روزه داری خویش به نشاط آمده اند و تا دقایقی دیگر می خواهند لب از روزه بگشایند،ناگاه آوایی در اسمان جهان می پیچد و فضا را از نغمه ای شورانگیز پر می کند.خدای من !  کیست که این گونه تو را فریاد می زند؟ ای آوای جادویی از حلقوم کدام بنده ی بیقرار توست که قلب ها را تسخیر کرده است؟ این فریاد با همه ی فریادها که تا به حال شنیده ام فرق دارد .این فریاد آب و نان نیست.فریادگرش  بزرگتر از آن است که برای تکه نانی یا کف مشت آبی فریادی را بی اهمیت سازد.فریادهای دیگر یا برای تکه ای نان بو ده است ویا برای مشتی آب،و متعالی ترش برای جایزه ای دولتی یا ملتی! اما این فریاد ...! چه می گویم ؟ فریاد نه ، ناله ؟ نه ، نه ، نه،  چرا گاهی کلمات از من می گریزند ؟ شاید عیب از ناتوانی من است که توان تعقیب و صید آن ها را ندارم.- دارم از بچه ها امتحان ریاضی می گیرم- ... چه می گویند به آن که از جان خویش کلمه می سازد ؟به آن که از وجود خویش در کلمه می دمد؟ به کلمه جان می بخشد؟به آواز روح می دهد؟ زنده می کند . به آن کلمه ای که در آن روح دمیده شده ، جان گرفته ، زنده شده چه می گویند؟ این آواز زندگی بخش و شور انگیز را که نزول وحی بر دل انسان است  چه می نامند؟ من از چیزی حرف می زنم که برای همه ی شما آشنا و عزیز است ساعت ها انتظارش را کشیده اید و با آن زندگی کرده اید.ربنای شجریان "ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا......"مراحل ضبط و تولید ربنای استاد شجریان توسط زنده یاد حسین صبحدل که خود او نیز یکی از استادان تلاوت قرآن و موسیقی بود شکل گرفت ؛ وی در جلسات مذهبی آیت الله طالقانی در مسجد هدایت، نشو و نما یافت و بعدها مسئولیت برنامه های مذهبی حسینیه ارشاد را نیز به عهده گرفت و شاگردان بسیاری نیزتربیت کرد.ربنای استاد مسلم آواز موسیقی ایرانی با پشتوانه آموزش های دوران جوانی او و در روزهایی که در محضر پدر آموزش های قرآنی می دید شکل گرفته است در تیرماه سال 1358 برای نخستین بار در یک استدیویی ضبط شد؛ استاد محمدرضا شجریان درباره چگونگی اجرای این اثر می گوید : " انگیزه ی اصلی من در خواندن این دعا تدریس آن به دو هنرجو بود  و پس از این که این قطعه کامل شد برای ضبط امتحانی به همراه این دو شاگرد به یکی از استودیو ها رفتیم و این دعا را بدون هیچ زمینه ی قبلی اجرا کردم و نسخه ای از آن را برای آموزش به شاگردانم دادم اما پس از مدتی این قطعه بدون اجازه از رادیو پخش شد".     

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:10 |

نوروز

نوروز بمانید که ایام شمایید

آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبح نخستین بهاری که زشادی 

 می آورد از چلچله پیغام ، شمایید

آن دشت طراوت زده ، آن جنگل هوشیار

آن گنبد گردنده ی آرام شمایید

خورشید  گر از بام فلک عشق فشاند

خورشید شما ، عشق شما ، بام شمایید.

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید.

هم آیینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق

هم صاعقه ی خشم به هنگام شمایید

امروز اگر می چمد ابلیس غمی نیست

در فن کمین حو صله ی دام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است

در کوچه ی خاموش زمان گام شمایید

ایام زدیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایام شمایید.

نوروز را صدها پیام است و هزاران سخن ، جان آن را ولی رامشگر سیستانی زیبا تر از هر ترانه و چامه ای در سه واژه سروده است:

خداوند دروغ ، دشمن و خشکسالی را از ایران زمین به دور دارد. آمین

نوروز است

همه ی هستی به پای کوبی و دست افشانی برخاسته است بهار جان های مهر ورزان را به شادی وشادخواری می خواند

وقت آن شده تادمی غم از خانه ی دل برانیم و سر از اندیشه بپردازیم و هلهله ی مستی سر دهیم و پای کوبان شیشه ی دردی به دست سر به بازار قلندرها نهیم و گوش به نغمه ی دلنواز بهار بسپاریم .نوروز است و اندکی شادی باید. نوروز است باز و بهار

از هزاران سال باز هرسال می آید و آتش مهر و خرمی را در دل ها بر می افروزد فرودین است باز ، ماه پاکان نامیرا فروهر ها روان های در گذشتگان نیک کردار و نیک پندار و نیک گفتار  . از بهشت فرود آمده اند و بر در خانمان بستگانشان چشم می دارند تا سال بگردد و بر خانه ها در آیند و خرد و هوش و یاد و بخت خانگیان را پاسبانی کنند تا خرمی بر فراز خانه چتر گسترد و درخت شادی شکوفه کند. که شادی ز یزدان و انده ز اهریمن است.نوروز سرآغاز نبرد همه ساله ی نیکی با بدی است.تلاشی نو و هماره برای برانداختن تباهی و ناراستی و دستگیری از راستی و درستی ، گریزاندن اهریمن و دیوان ،و بر تخت نشاندن اهورا و امشاسپندان ، برآوردن آفتاب و تاراندن سیاهی .          از این رو است که ایرانیان در این روز جز سخن خوش و نیکو نمی گویند.و غم را و اندوه را یاد نمی کنند .رخت نو می پوشند و خانه را می آرایند.دشمنی ها را از یاد می برند و رشته های دوستی و خویشاوندی را به دید و بازدید استوارتر می کنند .

نوروز ولی آغاز بهار نیز هست.آغاز همان پاره ی دل انگیز و جان افزای سال که نغمه هایش را می توان بویید ، رنگ هایش را می توان نیوشید و از جادوی مهر آفرینش می توان مست و بی خود شد.و هر سال باز از سر نو عاشقی کرد.نوروز پیشرو  سپاه بهار است و مژده آور عاشق شدن هستی.فصل خجستگی نوروز و فرخندگی بهار، دست به نیایش برداریم و از ژرفای جان آرزو کنیم که فرشته ی خرداد تندرستی و کمال ایرانیان و مردمان چهار گوشه ی گیتی را نگهبان باشد مرداد بی مرگی و نامیرایی را به صلح و دوستی میان ایرانیان و ملت های جهان ارزانی دارد اردیبهشت پرهیزگاری و داد را در پهنه ی ایران زمین و همه ی گیتی بگستراند.اسفند آتش مهر را در دل مردمان ایران زمین و چهار گوشه این جهان بر فروزد و آیین مهرورزی و عشق را زنده بدارد.بهمن منش ایرانیان را نیکو گرداند و اورنگ جهل و ویرانی را در همه ی گیتی در هم شکند. شهریور ستم و بیداد را از جهان براندازد  و فرمانروایی نیکو را در آن بر پا دارد.و هرمز چنگ و چغانه برگیرد و نغمه های شاد سر دهد و جهان را به پایکوبی و دست افشانی  بر انگیزد.تا خرمی و گشاده دلی بر خاک اندوه زده ی این جهان پیر و فرسوده سایه گسترد.تا هیچ زنی و مردی و پیری و جوانی  را غم نان مباشد تا صدای خنده ی کودکان هفت آسمان را در نوردد تا رخسار جهان هستی به گلخندی بشکفد و همه روز نوروز باشد.

 

 

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 22:5 |
وحی «وحى»، در فرهنگ عربی قبل از اسلام، به نوعى ارتباط آگاهى بخش، رمزگونه، و سريع بين دو شخص كه يكى فعال ‏و ديگرى منفعل است اطلاق مى‏شده است. این ارتباط می‌توانست شفاهى، كتبى يا به صورت اشاره باشد. در فرهنگ قرآنی مهم‏ترين مشخصه وحى، همان جنبه ارتباط پیامی است. قرآن كريم به ارتباط رمزگونه خداوند با انسان، خداوند با مخلوقات، فرشتگان با انسان، شيطان با شيطان،و انسان با انسان وحی گفته است مهمترین کاربرد وحی در قرآن، پیام ويژه‏ رمزی است كه خداوند به مخلوقات خود ارسال می‌کند و ارتباطی است که بین خداوند و مخلوقاتش جاری است. . در فرهنگ متكلمينِ مسلمان، وحی اختصاص به پیامبر دارد و وحی به غیر پیامبر به دلیل اختلاف ماهیت گیرنده‌ها، متفاوت نام نهاده شده است آیاتی که کاربرد وحی در قرآن را نشان می دهد: وحی شیطان به شیطان -وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نِبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الإِنسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا وَلَوْ شَاء رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ (انعام آیه112) و بدين گونه براى هر پيامبرى دشمنى از شيطانهاى انس و جن برگماشتيم بعضى از آنها به بعضى براى فريب [يكديگر] سخنان آراسته القا مى‏كنند و اگر پروردگار تو مى‏خواست چنين نمى‏كردند پس آنان را با آنچه به دروغ مى‏سازند واگذار وحی شیطان به دوستانشان - وَلاَ تَأْكُلُواْ مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَآئِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ (انعام آیه 121) و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد چرا كه آن قطعا نافرمانى است و در خفا ‏شيطانها به دوستان خود وسوسه مى‏كنند تا با شما ستيزه نمايند و اگر اطاعتشان كنيد قطعا شما هم مشركيد و وحی انسان به انسان : فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرَابِ فَأَوْحَى إِلَيْهِمْ أَن سَبِّحُوا بُكْرَةً وَعَشِيًّا (مریم آیه 11) پس از محراب بر قوم خويش درآمد و ايشان را آگاه گردانيد كه روز و شب به نيايش بپردازيد وحی خداوند به فرشتگان: إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ (انفال آیه12) هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان وحى مى‏كرد كه من با شما هستم پس كسانى را كه ايمان آورده‏اند ثابت‏قدم بداريد به زودى در دل كافران وحشت‏خواهم افكند پس فراز گردنها را بزنيد و همه سرانگشتانشان را قلم كنيد وحی به آسمانها- فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاء أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظًا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (فصلت آیه12) پس آنها را [به صورت] هفت آسمان در دو هنگام مقرر داشت و در هر آسمانى كار [مربوط به] آن را وحى فرمود و آسمان [اين] دنيا را به چراغها آذين كرديم و [آن را نيك] نگاه داشتيم اين است اندازه‏گيرى آن نيرومند دانا . وحی به زمين- بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَى لَهَا (زلزال آیه 5) [همان گونه] كه پروردگارت بدان وحى كرده است وحی به زنبور عسل، وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ (نحل آیه 68) و پروردگار تو به زنبور عسل وحى [الهام غريزى] كرد كه از پاره‏اى كوهها و از برخى درختان و از آنچه داربست [و چفته‏سازى] مى‏كنند خانه‏هايى براى خود درست كن وحی به برخى بندگان خاص وَإِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوَارِيِّينَ أَنْ آمِنُواْ بِي وَبِرَسُولِي قَالُوَاْ آمَنَّا وَاشْهَدْ بِأَنَّنَا مُسْلِمُونَ (مائده آیه111) و [ياد كن] هنگامى را كه به حواريون وحى كردم كه به من و فرستاده‏ام ايمان آوريد گفتند ايمان آورديم و گواه باش كه ما مسلمانيم وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ (قصص آیه 7) و به مادر موسى وحى كرديم كه او را شير ده و چون بر او بيمناك شدى او را در نيل بينداز و مترس و اندوه مدار كه ما او را به تو بازمى‏گردانيم و از [زمره] پيمبرانش قرار مى‏دهيم وحی به انبيا، وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ (انبیا آیه 73) و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى‏كردند و به ايشان انجام دادن كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و دادن زكات را وحى كرديم و آنان پرستنده ما بودند .
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 12:8 |
ای در میان جانم و جان از تو بی خبر

من لذتی بالاتر و روح نواز تر و متعالی تر از دل دادن به نوای آسمانی و خدایی شجریان نمی شناسم.گفتم دل دادن و نگفتم شنیدن ،من عمداً این کلمه را به کار بردم.چرا که شجریان را با دلم درک می کنم ،لمس می کنم .(شجریان برای من تنها یک شخص نیست ، پدیده ای خارق العاده است که برای تسخیر و بیدار کردن دلها و جان های غفلت زده آمده است، اگر شجریان را در قامت شخص ببینیم جفا کرده ایم هم به حق او و هم به حق خودمان زیرا شخص ممکن است مورد  حب و بغض قرار گیرد)مگر ام الکتاب ما انسان ها برقلب پیامبرعشق و رحمت نازل نمی شد؟پس آن چه از جنس کلام اوست جایگاه فرودش دل است.گوش انسان آن قدر حقیر و ناتوان است که نمی تواند حقایق را درک کند.گوش برای شنیدن حرف های معمولی است . داشتن گوش برای امکان ادامه ی زندگی است تا با ناتوانی زندگی نکنیم،اما دل وسیله ی درک حقایق است .دل برای شناخت خالق جهان هستی است.شجریان تمام وجودش لبریز از او شده است.همه او شده است .صدایش ،فکرش ،قلبش و جانش ،مگر با تمام وجودش فریاد نمی زند :"ای در میان جانم و جان از توبی خبر "نوایش صدای دل است ،دلی که دیگر جای اغیار نیست ،دلی که پر از او شده است.و هرجا می نگرد آثار او بر قلبش پرتو می افکند."از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر"شجریان آن تک ستاره ی آسمان هنر و ادب ایران زمین است.باید  درآسمان صاف او را نظاره کرد . او دشمن تاریکی هاست ،پیام آور بهشت است ........من بسیار صداها را از قدیم و جدید شنیده ام و می شنوم اما آن که در میان این  مشت خونین که در سینه ام می تپد نشسته است شجریان است.

****************************************

شجریان ،  آتشی در کف ،  آتشی در دل

موسیقی ایرانی همین که در دل ها وجان ها اثر می گذارد وانسان را به تفکر و خود اندیشی وامی دارد نشانی از زنده بودنش دارد . به خصوص موسیقی این پاره از زمین که در همه ی زمان ها  زنده ی جاوید  خواهد ماند   زیرا آهنگی با هارمونی انسان  دارد .وانسانی که با آهنگ خلق شده   با آهنگ زندگی می کند و این آهنگ را   هم در جسم و جانش و هم در رفتارش به روشنی می نمایاند.انسان امروز که از این همه شلوغی به تنگ آمده و روح و روانش خسته از هرج و مرج گشته است برای  پرداختن به آن خود انسانی اش به این هارمونی انسانی نیاز مند است   بیشتر از هر زمانی.و داروی این درد چیزی نیست مگر موسیقی  اندیشمندانه ای که متأسفانه هم اکنون مورد بی مهری قرار گرفته است .موسیقی خود خاصیت زایندگی دارد  و عوامل اجتماعی ممکن است این زایندگی را به تأخیر اندازد اما هیچ حادثه ای نمی تواند موسیقی را که در دل و جان انسان ها سرشته شده است عقیم نماید.در محیطی که  اهالی موسیقی آب گوارا بنوشند و غذای پاک بخورند فرزندانی پاک به دنیا خواهند آورد.شجریان حاصل یکی از این زایش هاست .فرزند خلفی که تا مدت ها همچون او نخواهد آمد.قبل از او نیز موسیقی کشورمان فرزندانی پاک سرشت به بشریت عرضه داشته است   و نباید از یاد ببریم که گذشتگان در تکوین شخصیت شجریان این نابغه ی آواز ایرانی نقش بسزا داشته اند.در جواب دوست عزیزم آقای مجید رئوفی که نادیده  دوستش دارم   و از همین جا از این نقطه ی  نیمه کویری دور افتاده از کشورم به او  ادای احترام می نمایم   که به قول مرحوم علی حاتمی "ما عاشقان هرجا که باشیم با هم خویشاوندیم" باید بگویم شجریان صدای آسمان است  . آهنگ  وصل است   .  نغمه ی  یک روح پاک و بی قرار است .شجریان  نشانگری است در تاریخ موسیقی این سرزمین تا بعد از او کسان دیگر راه خویش گم نکنند  و تا موسیقی به بیراهه نرود   تا دیگران بدانند یک انسان تا چه حد می تواند پیش رود و تا چه درجه ای از وفاداری به انسان و انسانیت باشد.من فکر می کنم شجریان تا همین جا با کوله باری از تجربه  و خلق آثاری اعجاز آمیز رسالتش را به نحو احسن به انجام رسانیده است  .شجریان ما را با خود می برد  به  بی کرانه ها به بی نهایت ،به آبادی ها ی دور دست  ما را با خود به اوج می برد به جایی که انسان  زمینی پر می سوزاند شجریان ما را دگرگون می کند به ما عشق هدیه می دهد .آتشی در دست  دارد ، آتشی در دل  ، آتشی را که در کف دارد به انسان هدیه می کند و آتش دلش  را در جانش می ریزدتا برافروخته اش نگه دارد تا بسوزاندش  تا بسوزد، بسوزد، بسوزد ،بسوزاند، بسوزاند، بسوزاند.آقای رئوفی  !من هم با شما هم عقیده ام از شجریان به عنوان خواننده ای خوش   صدا تعبیر کردن   قضاوتی سطحی  ،عامیانه وبدون اندیشه گری در باره ی اوست و آنان که این گونه در باره اش قضاوت می کنند  شجریان را نفهمیده اند با  او در بی نهایت پرواز های آسمانی اش همراه نشده اند  به صدای او مانند دیگر خوانندگان خوش صدای این سرزمین گوش داده اند  و انتظارشان از موسیقی لذتی سطحی و آنی می باشد و در واقع می خواهند با گوش کردن به موسیقی و صدای خواننده ای به قول خودشان خوش صدا وقت را بگذرانند.در خوش صدا بودن شجریان شکی نیست اما وجه امتیاز او از خیل خوانندگان این سرزمین خوش صدا بودنش نیست .او ذره ذره از وجودش را در آواز خویش می ریزد  .و همین ذره های وجودی اوست که وی را شاخص نموده است . شجریان "سروش مردم است ." او "خنیاگر رنج و شادی انسان در طول تاریخ" است.آری همان طور که  تو دوست عزیزم نوشته ای محبوبیت شجریان در میان مردم اتفاقی و یا به خاطر خوش صدایی او نیست خصایص والایی در وجودش هست که او را برای همیشه ی تاریخ این سرزمین جاودانه خواهد کرد.او در هر یک از آوازها و تصنیف هایش ذره  ذره از وجود پاکش را ریخته است  از این آواز ها بوی جان می آید .می دانید  آواز چه وقت زنده است  . آن گاه که مایه هایی از وجود خواننده در آن باشد .عصاره ی وجود شجریان در هریک از این آثار اعجاز آمیز او ساری و جاری است.به همه ی دوست داران شجریان می گویم یک بار دیگر با جان خویش او را بشنوید.

ای در میان جانم و جان از تو بی خبر       ازتوجهان پر است وجهان از تو بی خبر

چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان

در جان و در دلی و دل و جان از تو بی خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب

نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

از توخبر به نام ونشان است خلق را

وانگه همه به نام و نشان از تو بی خبر

شرح و بیان تو چه کند زانکه تا ابد

شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر

جویندگان  گوهر دریای کنه تو

در وادی یقین و گمان از تو بی خبر

عطار اگرچه نعره ی عشق تو می زند

هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر

*************************************شجریان تجسم یک اسطوره و آرمان درونی انسان در طنین پر صلابت  آوازی است بر آمده ازندایی خفته در انسانی که در تاریخ گمشده ای را  می جسته است ندایی که از همان بدو خلقت به شکل های مختلف ،چه عبادت وچه دعا به آسمان بلند بوده واینک شجریان این ندای آسمانی را به نهایت روانی واوج خودش رسانیده است. آوای او برانگیزاننده ی احساسی است آن چنان ملکوتی که فرشتگان رامسحور می کند  .شجریان اسطوره ای درقامت  انسان است با آوازی آسمانی بر آمده از احساسی ملکوتی که فرشتگان آسمان با آواز او کف می زنند.صدای شجریان آهنگ آسمانی پرواز است. شورانگیزی است که از هفتم آسمان به گوش می رسد .عاشقانش همیشه باصدای او اشک ریخته اند روحشان با نغمه های آسمانی او صیقل خورده است.اما اشک هایی که اشک غم نیست اشک شوق هم نیست.شاید از اثر غلبه ی یک عشق عمیق است .شجریان ناله ی رنج وغریو شادی انسان  در طول تاریخ است.انسان جداشده از آن روح نخستین.ندای ازلی او هنوز از آسمان ها شنیده می شود،در فضایینورباران،به رنگ روز الست . انگار در حنجره  آوازی می دمد تا  دل انسان را پس از دمیده شدن روح خدایی در آن ،صیقل دهد تالطیف وپاک شود چونان آیینه ای  که تصویر انسان در آن بتابد .از بلندای آسمان به سوی ما می آید نغمه ای جادویی بر لب دارد، گویی پیامی الهی بر زبان  می راند .نزدیک می آید، پیامش دلرباتر می شود،صدایش  صمیمی تر و قدم هایش استوارتر،گویی رسالتی بر دوشش نهاده اند    و آن   بردن  انسان به ملکوت است.او سروش غیب است که چنین دل ها راتسخیر کرده است  و نغمه ی داوودی  او سرچشمه گرفته ازیک عشق الهی است عشقی که در وجود همه انسان ها به ودیعه گذاشته شده است  و او این عشق را  باتمام وجودش  فریاد می زند  و این نعره و فریاد چیزی جز آن عشق به خالق یکتا نیست مگر همه موجودات ، آن چه در زمین و آسمان وآن چه در میان آن هاست تسبیح خدا نمی گویند ؟

أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ  (آیه 41 سوره نور) آيا ندانسته‏اى كه هر كه [و هر چه] در آسمانها و زمين است براى خدا تسبيح مى‏گويند و پرندگان [نيز] در حالى كه در آسمان پر گشوده‏اند [تسبيح او مى‏گويند] همه ستايش و نيايش خود را مى‏دانند و خدا به آنچه مى‏كنند داناست .(آیه 41 سوره نور)شجریان آن مرغ پر گشوده در آسمان است ،مرغ حق در حصار زندان نفوذ ناپذیر این دنیای خاکی.مدام بال و پر میزند،مدام می خواند،

همه او را می خواند،به ستایش اوست زبانش،دعایش همه اوست  و سرودمهرش را بر آستان جانان هدیه می کند .عشق داند که با نوای عشق بازان  و ساز خاموش چه کرده است  فهم این ها همه بر عهده ی عشق نهاده شده است.آن مرغ بال گشوده  مرغ حق است،مرغ نغمه خوان،    مرغ سحر .شجریان  همیشه سرشار از مهربانی و وفاداری بوده است  در وطن دوستی نیز مانند ندارد . تصنیف  "ایران ،ای سرای امید" شاهکاری است که برای همیشه جاودانه خواهد ماند.خلوت گزیده ای است بشارت دهنده ی آزادی  .نغمه ی او آن نوایی است که  از اوج می شنوی و تو رابه طرف خودش می خواند،با خود می برد تو را ، به اوج آسمان ها ،آن جا که  دیگر انسان های خاکی را راهی نیست.انگار بر بال فرشتگان نشسته ای  در آن اوج بی نهایت در پروازی ، آن جا فرشتگان همه جمعند .این صدا ،این نغمه آسمانی ،این آوای درونی  ، همه را مدهوش کرده است.نوایی که  روحت را مسحور می کند.تورا به وجد می آورد   با تبسمی بر لبانت .به دوردست ها می نگری،  او کیست چنین  پرصلابت میخواند ؟ این صدا این جهانی نیست   ندایی است  برآمده از عمق جان  ، از نیمه ی آن جهانی  انسان."سر می دهد ناله ی زندانی خاک را ."شجریان  نمود انسانی است که آرزویی را در آدمیان تحقق  بخشیده است   یکی از گرامی آدم هایی است  که حقی بر بشریت دارند .چهره ی ماندگاری است که تا ابد در سینه ی تاریخ این مملکت  خواهد ماند . عمرش طولانی باد .

 

*************************************************************************

افسانه ی پیر قونیه

محمد موسوی میگوید:"من این شانس را داشتم که در سال 1354 به اتفاق استاد شجریان سفری به قونیه کنم.یک روز بعد از ظهر در هتل نشسته بودم که آقای شجریان گفت:بیا برویم بیرون کمی بگردیم گفتم:بیرون قونیه لطفی ندارد،اگر به مزار مولانا میروی من هم می آیم. گفت: برویم و رفتیم. وقتی چشمم به مقبره مولانا افتاد یک نی کوتاه در جیب بغلم بود،در آوردم و یک مخالف سه گاه زدم و شجریان خواند و چنان شوری به دل مردم افتاد که من دیدم مردم گریه می کنند و متولی آرامگاه مولانا آمد و گفت که اینجا ساز زدن بر مزار مولانا قدغن است.اما برنامه شما را قطع نکردیم چون بسیار جالب بود و بعد هم رفت و یک نی از موزه مولانا آورد و به من کادو داد و من هم نی خودم را دادم به شجریان او با نوک چاقو و خط خوبی که دارند،خطی نوشتند و دادند که بگذارند در موزه مولانا".

********

سال ها بعد یکی از نوادگان مولانا که برای شرکت در بزرگداشت عبدالله گولپینارلی در تهران شرکت کرده از این حادثه به عنوان افسانه ای یاد می کند و آرزو می کند کاش بتواند این افسانه را در ایران به واقعیت ببیند. این آرزوی نهفته در سینه ی سال ها، خوشبختانه  در همان مجلس به واقعیت می پیوندد . شجریان، این حقیقت افسانه ای و این اسطوره ی تاریخ موسیقی قد بر می افرازد با قدم هایی پرصلابت که گویی دالان های پر پیچ و خم تاریخ را در می نوردد و صدای گام هایش طنین انداز آواها و عاشقانه های همیشه ی قرن هاست، جلوی جمعیت به راه می افتد برق چشمانش  امواج همه ی دریاهای عالم را می نمایاند.  اوتصمیم دارد بدون نواخته شدن هیچ سازی، افسانه وار نغمه های عارفانه ی مولانا را سر دهد .جمعیت حاضرنفس در سینه حبس کرده اند تا گام های او راحت تر به مغز جانشان رسوخ کند.غزلی از مولانا را به طواف دلش می فرستد و سپس دمی مسیحایی به آن می زند و با حنجره ی داوودی اش آن را می پروراند.جمعیت به وجد می آید در میان اشک ها ولبخند ها کسی می پرسد واقعا این کیست؟  انگار ازاوج کوهستان های مه آلود صدایش را می شنویم. این صدا ازَلیست، این جهانی نیست ، همان نی پیر قونیه است که از پس قرن ها در حنجره ی این مرد دمیده شده است.کسی بر جمعیت بانگ می زند : باید به صدایش برخاست ! چرانشسته اید ؟شجریان می خواند . آمده است تا پروازتان دهد . با او به اوج روید ،خودتان را به دم نبوی او بسپارید، شما را به معراج خواهد برد ، من مطمئنم، به خود تردید راه ندهید.برخیزید دست از این دیوارهای کوتاه برگیرید ، کنده شوید از این دیوارها ،از چپرهاتان بیرون آیید. با پرده های او از پرده در آیید.   در آیید از زیر سقف های کوتاه و دلگیر .شجریان می خواند . همه جا جار بزنید این را : "شجریان می خواند." افسانه ی پیر قونیه ."

******************************************************************************

مجلسی فراهم آمده از سوخته دلانی از تاریخ ادب این سرزمین ، مولانا،سعدی ،حافظ ،جامی و........سهراب عزیز،فریدون مشیری ، هوشنگ ابتهاج و دکتر شفیعی کدکنی و .......همه ، دست به یک سفراسرار آمیز زده اند. آن ها با کوله باری از عشق وفکربه زمانه ی مولانا کوچ کرده اند.در میانه ی قرن هفتم جمع شده اند. اگرچه مملکت  وضعیت بحرانی هجوم بیگانگان را به خود می گذراند اما این عشق –عشق به مولانا- خطر کشتارهای پیاپی را برایشان حقیرنموده است.به خدمت این پیر حقیقت جو رسیده اند تا از آن سبو که او پرورده است جرعه بنوشند.و شجریان ، این اعجوبه ی روزگار ما در دل تاریخ از ورای زمان ، خطرها را بر جان خویش می خرد و هر هفته مهمان یکی از این سوخته دلان است.این هفته نوبت مهمانی خواجه شمس الدین است ،صاحب خیال انگیز ترین غزلیات فارسی.گفتم همه در میانه ی قرن هفتم گرد آمده اند و به خدمت مولانا رسیده اند .او که صاحب مجالس ومرشد این جماعت است بر تختی نشسته ، در کنارش مشرف الدین و همین طور به ترتیب زمان و سلسله مراتب نزدیکی به جلال الدین محمد ، خواجه شمس الدین در طرف دیگرش زانو زده است. و عبدالرحمن جامی که نظری به خیال پردازی های معجزه گرانه ی حافظ دارد و از طرفی به عشقبازی های زیرکانه ی سعدی شاید حسادت می ورزد خودش را به پیر نزدیک کرده است.و دیگران هرکدام مرتبه ی خود را یافته اند. اما متاخران ، هوشنگ خان ابتهاج سر در گرو غزل های لطیف همچون آب روان دارد. سهراب عزیز ، این فیلسوف شاعر نقاش میل دارد کلامش را بی پیرایه و با زبان ساده ای بیان کند تا همه از فلسفه اش سر درآورند.و دیگران.......شجریان، این سروش غیبی، پیچیده در هاله ای از مه، از بلندای آسمان پرستاره ی شعر و ادب پارسی فرود می آید. وی با اشاره ی میزبان در میانه ی جمع می نشیند.  یکی از بهترین ساعت های عمرش را می گذراند زیرا به مهمانی حافظ رفتن در جمع خالقان تاریخ شعر و ادب و عرفان تا به حال نصیب هیچ کس نشده است این جایزه ای است بس گران بها ، اگرچه جایزه ای وطنی است اما از همه ی جوایز بین المللی که تا به حال کسب کرده برایش ارزشمندتر و عزیز تر است .  همه چشم ها به او خیره شده .این اولین مهمانی در این جمع نیست او قبلا هم مهمان این بزرگان بوده است ، پس همه او را می شناسند و به اسم خطابش می کنند .خواجه نگاهی به نشانه رخصت خواستن به مولوی می اندازد و مولوی با حرکتی سماع گونه اختیار مجلس را به حافظ می سپارد و حافظ با چشمانی پر از شوق غزلی را که شب قبل سروده است به سیاوش عزیز می دهد :

طفیل هستی عشق اند آدمی و پری                     ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش  که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟       به عذر نیم شبی کوش و ناله ی سحری

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار       که در برابر چشمی و غایب از نظری

هزار جان گرامی بسوخت زین غیرت         که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم      گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری

به بوی زلف و رخت می روند و می آیند    صبا به غالیه سائی و گل به جلوه گری

چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی          که جام جم نکند سود وقت بی بصری

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند            چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی نگری؟

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است    نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

شجریان قیامت می کند –اجرای قبل از سال پنجاه و چهار-

این گوهر گران بها را آن قدر با دم مسیحایی خویش صیقل می دهد که طنین آوازش روح و روان از حاضران می رباید . و سراینده ی این غزل جادویی اعتراف می کند که سیاوش حقی کمتر از من درارائه ی این غزل ندارد و او به کالبد شعر من روح بخشیده است.همچون بازیگری که به شخصیت های اسطوره ای زندگی می دهد او نیز به شعر فارسی حیات بخشیده است. هرکدام از حاضران هم نظری می دهند . و سرانجام حضرت مولانا می فرماید : همان آتشی را که شمس در جان من ریخت این مرد روز و شب از جنس شعله های همان آتش در جان عاشقان خویش می ریزد که این چنین طربناک شده اند.

******************************************************************************

 

چرا شجريان اين قدر در ميان مردم ايران محبوب است؟ او را بي شک مي توان محبوب ترين هنرمند معاصر ايران ‏لقب داد. هرجا که او حاضر است، بايد ازدحام و رفتار مردم بخصوص جوانها را با او ديد تا از ميزان محبوبيتش آگاه ‏شد. زنده ياد فريدون مشيري که موسيقي سنتي ايران را خوب مي شناخت، ترانه هاي ماندگاري براي خوانندگان بسياري ‏از جمله خود شجريان ساخته و با او دوستي نزديکي داشت، در جايي به نقل از شادروان دکترحسين عمومي رديف دان ‏و آواز شناس برجسته مي نويسد:‏آواز خوان ايراني بايد سه ويژگي اساسي داشته ياشد: اول صداي زيبا و شش دانگ و آموزش ديده، دوم دانش آوازي، ‏رديف داني و مناسب خواني، سوم آشنايي کامل به ادبيات و بخصوص شعر ديروز و امروز ايران و چهارم اداي درست ‏و معني دار کلماتي که به آواز مي خواند. در تاريخ معاصر ايران تنها خواننده اي که همه اين چهار ويژگي را بطور ‏کامل در خود جمع دارد، محمد رضا شجريان است.‏اما محبوبيت شجريان تنها به اين چهار شرط خلاصه نمي شود. اينجا مي توان گفت که برخلاف گفته فروغ "تنها صدا ‏نيست که مي ماند!" مردم آواز خوان خود را از آنجا اين چنين دوست دارند که در پنجاه سال فعاليت حرفه اي خود هيچ ‏گاه در کارزار فرهنگي تنهايشان نگذاشته است. براي ارزشهايي که به آن اعتقاد دارد، ايستادگي کرده و در اين راه پا ‏پس نکشيده است. خود را آسان به ثروت و قدرت و شهرت نفروخته است و خلاصه در عمر 69 ساله اش زبان حال ‏مردم بوده است. به بخشي از گفت و گويش با روزنامه اعتماد که 30 تير سال گذشته چاپ شده، توجه کنيد: " من تحت ‏هيچ شرايطي اجازه نمي دهم که هيچ دولتي يا هيچ سازماني بخواهد از من سوء استفاده کند و مرا زبان خودش بداند. من ‏زبان مردمم هستم و با مردم زندگي مي کنم، مردمي که در طول تاريخ درد کشيده و زندگي کرده اند، اما هويت شان را ‏حفظ کرده اند."‏

براي محمدرضا شجريان 

رفتي اي جان و ندانيم كه جاي تو كجاست

مرغ شبخوان كـــجايي و نـواي تو كجاسـت 

آن چه بيگانگي و اين چه غريبي است كه نيست

آشـــنايـــي كــه بپرســيم ســـراي تو كـــجاســت 

چه پريشانم از اين فكر پريشان شب و روز

كه شـب و روز كجايي و كـجاي تو كجاست 

هـــنر خـــويش به دنيا نــفروشــــي زنهار

گوهري در همه عالم به بهاي تو كجاست 

كــــوه از اين قــصه پر غصه به فريـاد آمـــد

آه و آه از دل سنگ تو ، صداي تو كجاست 

دل ز غم هاي گلوگــير گره در گره است

سايه آن زمزمه گريه گشاي تو كجاست 

هوشنگ ابتهاج - ه.ا. سايه

 

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 22:39 |

مذهب اهل رأی ، مکتب اعتزال

درجریان فتوحات چند دهه ی مسلمانان اولیه تعدادزیادی کودک ودختر وپسربه بردگی برده شدند واین بردگاه درخانه های اربابانشان مسلمان شدند وبسیار زود برتری هوشی شان را نسبت به اعراب به اثبات رساندند.

درمیان فرزندان ایشان کسانی بودند که تا دهه ی هفتاد وهشتاد هجری در مراکز مهم اسکان عرب ها در عراق (بصره و کوفه) به عنوان چهره های برجسته جامعه ی مسلمانان مطرح شدند.حسن بصری و محمد سیرین از نخستینی ها بودند. بعد از این ها واصل بن عطا ، عمرو بن عبید ، جعد بن درهم ، غیلان ، جهم بن صفوان و ابوحنیفه ی نعمان بودند. اگر این نام ها را بخواهیم ادامه دهیم سیاهه دراز می شود اما این چند تن که نام بردیم در شمار برجسته ترین نام آوران نحله های اسلامی در نخستین مرحله شکل گیری اسلام پس از امپراطوری عربی هستند. وبه نام هرکدامشان یک جریان فکری پیوند خورده است.

در زمان حجاج بود که حسن بصری ومحمد ابن سیرین و چند تن دیگر از ایرانی های مسلمان شده در بصره به عنوان برجسته ترین چهره های اسلام شناس مطرح گردیدند و به همت تلاش همین ها بصره در ربع آخر قرن نخست هجری تبدیل به مهم ترین  مرکز فرهنگی آن زمان گردید. آن ها تلاش می کردند دانسته های خود از دین قبلی شان را با دین جدیدشان سازگاری دهند.

فقهای ایرانی تبار در بصره "مکتب معتزله" را بنیاد نهادند و در کوفه "مذهب اهل رأی" را.

فقیه بزرگ اهل رأی درکوفه در قرن دوم "ابوحنیفه" بود (78-146) که در تاریخ فقه اسلامی صفت امام اعظم را دارد.

ابوحنیفه فرزند یک خانواده ی خراسانی مقیم کوفه بود . پدر بزرگ پدرش که نامش را "زوتا" و "مرزبان"نوشته اند  بازرگان ابریشم بود در اواخر حکومت عثمان بن عفان که خراسان ضمیمه ی دولت عربی شد ، او به کوفه رفته و درآن شهر ساکن شد و به زودی نزد عرب ها نام و آوازه ای یافت .پدر ابوحنیفه که در خلافت اموی متولد شده بود نامش "ثابت" و تاجر ابریشم بود.

ابوحنیفه که نامش " نعمان " بود نزد فقهای ایرانی تبار کوفه تحصیل کرد.وی در اواخر دوران امویان بنیان گذار مکتب فکری در کوفه شد که به زودی نام "مذهب اهل رأی" به خود گرفت و با مخالفت های بسیار شدید فقهای عرب در شام و عراق و حجاز روبرو شد . ابوحنیفه در پذیرش احادیث نقل شده بسیار سخت گیر بود و همچنین به انتصاب خلفای بنی امیه اعتراض داشت و اطاعت از آن خلفا را جایز نمی دانست.به همین دلیل خشم خلفای بنی امیه را نسبت به خود برانگیخت. داستان بازداشت و تازیانه خوردنش (یکصد و ده تازیانه) توسط والی عراق در اواخر عهد امویان در کتاب های تاریخی آمده است.(تاریخ بغداد) پس از تشکیل دولت عباسی نیز ابوحنیفه همین نظریه را دنبال کرد و خلیفه منصور (دومین خلیفه ی عباسی) به منظور رام کردن او از او خواست که ریاست دستگاه قضایی دولت را بپذیرد ولی او زیر بار نرفت و خلیفه دستور داد اورا بازداشت کرده وبه زندان افکندند. و وقتی دیوار شهر بغداد را می ساخت او را به کار خشت مالی  واداشت تا بی شخصیتش کند و او سرانجام در زندان خلیفه منصور درگذشت. در باره ی تساهل و آزاد اندیشی ابوحنیفه داستان هایی نقل نموده اند.

همچنین مخالفت فقهای عرب با او بر سر پاره ای از فتواهایش در پاره ای از مسائل نوین اجتمائی بود که سابقه اش در زندگی اجتماعی عرب ها دیده نشده بود و احکامی در قرآن وسنت پیامبر برایشان وجود نداشت.آرای اصولی ابوحنیفه پس از او توسط دوتا از شاگردان عرب تبارش به نام های ابویوسف و محمد بن حسن ، تحت تأثیر آرای مذهبی فقهای بزرگ عرب از قبیل امام شافعی و احمد حنبل تعدیل شد و حتی تألیف بزرگ او (الفقه اکبر) و تألیف دیگرش (کتاب الحیل) را نیز شاگردانش از میان بردند. و لذا مذهب حنفی را شاگردان عرب تبارش بعد از او رواج دادند. ولی شیوه ای که او برای استنباط اجکام نوین شرعی ، به حسب مقتضیات زمان و مکان بنیاد نهاد چندان کارآمد و ضروری بود که در آینده مورد پیروی عموم فقهای مسلمان –ازشیعه و سنی – قرار گرفت و تا امروز پابرجاست. اصل قیاس ابوحنیفه را دیگر فرق اسلامی با نام جدیدی که برآن نهادند- به عنوان عقل- مورد استفاده قراردادند.

و این اصلی بود که می توانست احکام شرعی را همواره به حسب مقتضیات زمان و نیاز های جامعه به روز بدارد. این سخن ابوحنیفه در کتاب ها برای ما مانده است که می گفت: فتوائی که من در مورد مسئله ای می دهم برای روز خودش درست است و شاید روز دیگر درباره ی آن مسئله فتوای دیگری بدهم وشاید باز هم آن فتوا را بشکنم و فتوای دیگری صادر کنم .(تاریخ بغداد)

و این به آن مفهوم بود که ابوحنیفه عقیده داشت احکام شرعی نه ایستا است و نه ابدی و نه مقدس.بلکه همواره باید به حسب نیازهای جامعه در حرکت و تغییر و رشد باشد.

پیدایش و گسترش اندیشه ی اعتزالی

اندیشه ی اعتزالی با نام یک مسلمان پرآوازه ی ایرانی تبار به نام حسن بصری  (20-107) گره خورده است .پدرش فیروز نام داشته که از خانواده ی دهگانان ایرانی یک روستای خوزستان بود. حسن که خواندن و نوشتن را در مدینه آموخته بود در زمان خلیفه عثمان بن عفان به عنوان حسابگیر به همراه لشکرهای جهادگر به ایران فرستاده شد .او در ضمن به حفظ کردن قرآن و احادیث پیامبر پرداخت . وبدین ترتیب از سال های دهه ی شصت هجری به عنوان فقیه و قرآن شناس برجسته مطرح شد و در دهه ی هفتاد هجری با طرح افکار نوینی درباره ی دین و خداشناسی ، مکتب خاصی را در بصره بنیان نهاد که به نام خود او شناخته شد.(مکتب حسن بصری)

در مکتب حسن بصری شاگردانی پرورش یافتند که عمومأ از ایرانی های دوزبانه و همگنان خود وی بودند. واصل بن عطا (متوفی 128) و عمرو بن عبید (متوفی 140) دوتن از شاگردان او بودند که در پیگیری قرائت نوین از دین ،مکتب معتزله را بنیان نهادند.بنیان گذار مکتب معتزله را نویسندگان ما واصل بن عطاء دانسته اند و موضوع اورا چنان مطرح می کنند که گویا او در یک لحظه تصمیم گرفت از استادش حسن بصری جداشده ایده ای نوین را ارائه نماید. در این داستان آمده که روزی چند نفر به جلسه ی حسن بصری وارد شده از او پرسیدند که نسبت به مرتکب کبیره ( کسی که یک گناه بزرگ مثل قتل یک مسلمان مرتکب شده) چه جهت گیری ئی باید داشت ؟ آیا مرتکب کبیره کافر است یا مومن ؟ پیش از آن که حسن بصری پاسخی بدهد شاگردش واصل بن عطاء گفت : مرتکب کبیره نه مومن مطلق است و نه کافرمطلق ، بلکه در میان کفر و ایمان است.(منزله بین منزلتین/جایگاهی در میان دو جایگاه)پس از این بود که واصل از حسن بصری کناره گرفت و حسن گفت :(اعتزل عنا واصل ) عمر بن عبید نیز به او پیوست و مردم به آن ها صفت معتزله دادند.(شهرستانی-وفیات الاعیان)

ولی بنیان گذاران واقعی این جریان فکری دوتن از اندیشمندان برجسته ی ایرانی عراق به نام های (جعدبن درهم) و (غیلان بن ابی غیلان) در نیمه ی دوم قرن دوم هجری بودند که مکتب" قدریه" به آن ها منسوب است.

غیلان و جعد ازدبیران دولت اموی بودند.غیلان وجعد می گفتند که انسان را خدا آزاد آفریده است و فرجام خویش را خود انسان تعیین می کند، زیرا خدا وی را آزاد گذاشته است که نیکوکار یا بدکار شود. و از عقیده ی خود نتیجه می گرفتند که هرکس مرتکب یکی از گناهان کبیره شود حتی اگر خلیفه باشد نیز فاسق می شود. واز این عقیده بر می آمد که مسلمانان حق دارند خلیفه ای را که فاسق شود براندازندو دیگری را به جایش برگزینند.در زمان هشام بن عبدالملک به جعد و غیلان اتهام مزدکی بودن زدند و هردو را به قتل رساندند.(سال 116)

یکی از اتهامات سنگین" جعد بن درهم "این بود که می گفت خدا با موسی سخن نگفته است ومعتقد بود چون خدا جسم ندارد پس حرف هم نمی زندیعنی" کلیم الله" (هم سخن خدا) بودن موسی که در قرآن آمده را به نحو خاصی تفسیر می کرده که نافی صفت متکلم بودن الله بوده است. از "خلیل الله" (همدم خدا) بودن ابراهیم که در قرآن آمده هم تفسیر خاصی داشته که نافی صفت انسانی برای خدا بوده است.

عقاید معتزله

معتزله می گفتند که ایمان عبارت است از خصلت های نیکو که اگر در یک مسلمانی وجود داشته باشد صفت مؤمن به او اطلاق می شود و مسلمانی که از خصلت های نیکو دور باشد را نمی توان مؤمن گفت ولی چون به خدا و روز قیامت ایمان دارد ، معقول نیست که وی را کافربنامند بلکه اگر مرتکب کبیره شود فاسق است و چه بسا که توبه کند و آمرزیده شود وبه بهشت برود.

اصل اساسی مکتب معتزله توحید است . و آن ها به خودشان اهل توحید می گفتند. در توضیح اصل توحید آن ها گفتند که خدا را نه می توان وصف کرد ونه وی را به چیزی تشبیه کرد و نه برایش جا و مکان و انتقال و حرکت قائل شد. و آن دسته از آیات قرآن را که بیانگر جا و مکان یا حرکت برای الله است را باید تأویل کرد.(بنابر عقل و منطق درست تفسیرکرد) آن ها گروهی از صفات خدا را ذاتی خدا دانستند و گفتند این که "الله" "زنده" و "دانا" و "توانا" و دارای اراده است این ها صفات باری تعالی است ولی توسط او برپا است نه این که در کنار او بر پا باشند بلکه صفات ذاتی اویند .او ذاتاً دانا است، ذاتاً توانااست،ذاتاًزنده است.

برخی دیگر از صفات را ذاتی خدا ندانستند بلکه آن ها را آفریده ی او نامیدندو گفتند صفت " متکلم" از صفات خداست ولی کلام او در زمان معینی آفریده شده است و قرآن که کلام اوست نه چون علم و قدرت خداست که ازلی باشد ، بلکه در زمانی توسط او خلق شده است و حادث است.

اصل دیگر معتزله عدل است .آنها عقیده داشتند که افعال انسان را –از نیک وبد- خود انسان ایجاد می کند، ودر این صورت است که موضوع پاداش و کیفر را می توان توجیه کرد. معتزله همچنین می گفتند که انسان با عقل خویش نیک و بد و خیر و شر را تشخیص می دهد و هرکسی می داند که باید نیک بود و کارهای نیک چون راستی و عدل را انجام داد و از بدی هایی چون دروغ و ظلم پرهیخت. گفتند معقول نیست که یگوییم خدا به بندگانش فرمان داده که از بد دوری کنند ولی خودش فعل بد را در بندگانش ایجاد کرده آن ها را به بدکاری وادارد و چنان کند که بندگانش خلاف فرمانش عمل کنند.و آنگاه آن ها را برای کرده های بدی که از خود او نشأت گرفته است کیفربدهد.

بدنیست بدانیم که در "گاتا" ی زرتشت  خیر و شر در درون انسان اند و تا انسان زنده است این دو در جدال با هم خواهند زیست اولی که "سپنتامنیو" است انسان را به سوی نیکی ها و کمالات و به سوی اهورا مزدا می کشاند و دومی که "انگره منیو" است او را به سوی بدی ها می راند.

جدال انگیز ترین جنبه ی عقیده ی معتزله عقیده شان در باره ی قرآن بود که می گفتند مخلوق خدا است و" حادث" است نه "قدیم" معنی این حرف آن بود که خدا حروف و کلمات وآیات قرآن را بر حسب زمان و ضرورت آفریده و نازل کرده است.و این را از آن جهت می گفتند که بخش اعظم آیات قرآن به دنبال پیش آمدن مسائل یا رخدادهایی نازل شده بود.

موضوع رؤیت خدادرقیامت نیز از موضوع هایی بود که معتزله اعتقادداشتند که چون خدا جسم نیست نه در دنیا کسی اوراتواند دید و نه درآخرت .

مکتب اعتزال ،اسلام ایرانی های مسلمان شده بود و اوج موفقیت معتزله در دوران برمکی ها بود.درسایه آزادی اندیشه در دوران برمکی ها معتزله صدها کتاب و جزوه در عقایدشان نوشتند. در دوران آشوب های ناشی از اختلاف های امین و مأمون فقهای عرب توانستند مدت کوتاهی حملات شدیدی بر ضد معتزله راه اندازند.این وضعیت تا مأمون و طاهر ذوالیمینین وارد بغدادشدند ادامه یافت. دوران مأمون باز دوران آزادی همه جانبه عقاید و افکار بود و معتزله توانستند در سایه ی این آزادی به فعالیت خود ادامه دهند.دستگاه خلافت عباسی با همه ی ابعادش در تمدن و فرهنگ ایرانی حل شده بود و در نتیجه ی اقدامات شایسته ی فرزندان برمک در خلافت هارون و سپس فرزندان سهل و طاهر و عبدالله طاهر در عهد مأمون ، همه چیز خلافت اسلامی رنگ و بوی ایرانی به خود گرفته بود .بسیاری از فقیهان عرب که نمی توانستند در برابر موج عظیم ایران گرایی ایستادگی کنند و توان دیدن این موج را هم نداشتند عراق را ترک گفته و به دیار دوردست رفتند.

ایرانی ها که اطراف هارون الرشید و سپس مأمون را گرفته بودندبرآن بودند که قرائت معتزله از اسلام را در ایران و عراق رواج دهند . در عهد هارون الرشید به همت یحیا برمکی  مجالس بحث و مناظره در دربار خلافت تشکیل می شد که همه هفته چندین شخصیت بزرگ از گروه های فکری و عقیدتی و دینی در آن شرکت می کردند و در آن ها راجع به ادیان و عقاید و قرآن و حدیث و تفسیر و فقه تبادل نظر و بحث می شد، وآن چه باعث شکوفایی معتزله شد همین مجالس بحث و مناظره بود.این وضعیت در زمان مأمون نیز به صورت منظم تری ادامه یافت. مسعودی در مروج الذهب می نویسد :مأمون در روزهای سه شنبه همه هفته مجلس مناظره دائر می کرد و فقها و اهل کلام از هر عقیده ای در آن حاضر می شدند ناهار را با مأمون صرف می کردند و مناظره تا بعد از غروب افتاب ادامه داشت.و چون شام می خوردند مجلس برچیده می شد. زمان مأمون زمان اوج  گسترش فرهنگ ایرانی بود .

مأمون در سال (206) عقیده ی معتزله را عقیده ی دربار خلافت اعلام کرد و طی بیانیه ای رسمی برضرورت اعتقاد همه ی فقها و قاضی ها به مخلوق بودن قرآن تأکید ورزید. (تاریخ طبری)

این سیاست حمایت از معتزله همچنان در زمان معتصم و الواثق ادامه داشت .

متوکل که به خلافت رسید نه تنها حمایت از معتزله را کنارنهاد بلکه مخالفان معتزله را مورد حمایت قرار داده دستور داد تا کتاب ها یی بر ضد عقاید معتزله بنویسند. در عراق نیز روند مبارزه ی فقها با تفکر معتزله به صورت جدی و همراه با خشونت های گسترده پیگیری شد تا این که این تفکر ضد اعتزال در نخستین دهه قرن چهارم هجری توسط یک عرب از قبایل یمنی به نام "ابوالحسن اشعری" تئوریزه شد و به صورت مکتب "اشعری"ظهور کرد.

خلاصه ای از مقاله ی مفصل دکتر امیر حسین خنجی

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 9:35 |

وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُو مَعَ اللَّهِ أَحَداً ( سوره الجـن ) مساجد مخصوص (عبادت) خداست پس هيچ کس را همراه خدا به دعا نخوانيد.

 قُلْ إِنَّمَا أَدْعُو رَبِّي وَلا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً( (سوره الجـن) بگو كه من فقط خدا را به دعا مي خوانم و احدي را شريك او نمي كنم .

إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ(  (سوره الاعراف )

 محققاًًَ كساني را كه جز خدا ميخوانيد بندگاني مانند شمايند اگر راست ميگوييد، آنها را فرا خوانيد تا شما را اجابت كنند.

وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ * إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعَاءَكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَكُمْ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَلا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ(  (سوره فاطر).

 و آنهايي را كه به غير از خدا به دعا مي‌خوانيد حتي مالك پوست هسته‌ي خرمايي نيستند، اگر بخوانيدشان دعاي شما را نميشنوند و اگر (به فرض محال) هم بشنوند جواب شما را نمي‌دهند و روز قيامت به شرك شما كفر ميورزند و مانند هيچ كس مانند خداي خبير تو را آگاه نميسازد.

وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُو مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَنْ دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ * وَإِذَا حُشِرَ النَّاسُ كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَكَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ( (سوره الاحقاف)

 و چه کسي گمراه‌تر از آن است كه غير از خدا كسي را به دعا مي‌خواند كه تا قيامت او را اجابت نمي‌كند و آنان از دعاي ايشان بي‌خبرند و هنگامي که مردم در روز قيامت محشور مي‌شوند آنان دشمن ايشانند و عبادتي را كه ايشان كرده‌اند انكار مي‌كنند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 22:23 |
اقدامات عمربن عبدالعزیز
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 15:13 |

سیاوش حقی کمتر از من درارائه ی این غزل ندارد و او به کالبد شعر من روح بخشیده است.همچون بازیگری که به شخصیت های اسطوره ای زندگی می دهد او نیز به شعر فارسی حیات بخشیده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 12:40 |
باید به صدایش برخاست ! چرانشسته اید ؟شجریان می خواند . آمده است تا پروازتان دهد . با او به اوج روید ،خودتان را به دم نبوی او بسپارید، شما را به معراج خواهد برد ، من مطمئنم، به خود تردید راه ندهید.برخیزید دست از این دیوارهای کوتاه برگیرید ، کنده شوید از این دیوارها ،از چپرهاتان بیرون آیید. با پرده های او از پرده در آیید.     

 در آیید از زیر سقف های کوتاه و دلگیر .شجریان می خواند . همه جا جار بزنید این را : "شجریان می خواند." افسانه ی پیر قونیه ."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 9:49 |

 

مردم بر این باورند که در هرقرنی چهره ای ظهور می کند که برای همیشه ماندگار می ماند .اما شجریان چهره ای است که درهیچ دوره ای مانندش نداشته ایم و بعد از این هم بعید است همچون او زاده شود .

او ازیک نظر ناجی موسیقی است و از طرفی گنجینه ی موسیقی گذشته ی ماست از منظری دیگر نشانه ای برسر راه است تا دیگران به بیراهه نروند. و به طور خلاصه ودر یک کلام الگویی ست از یک انسان آن چنان که باید باشد.

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 7:36 |

من تحت ‏هيچ شرايطي اجازه نمي دهم که هيچ دولتي يا هيچ سازماني بخواهد از من سوء استفاده کند و مرا زبان خودش بداند. من ‏زبان مردمم هستم و با مردم زندگي مي کنم، مردمي که در طول تاريخ درد کشيده و زندگي کرده اند، اما هويت شان را ‏حفظ کرده اند."‏

كنسرت محمد رضا شجريان


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 15:42 |
امویان
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 11:5 |

شریعتی روح مرموزو دردمند و غریبی بود که در کالبدی افتاده بود و کسش نشناخت.

پیغمبری بود و صحابی یی نیافت دوست داشت و رفیق داشت وقوم داشت وآشنا داشت و عاشق داشت و معتقد داشت و همسر داشت و همدرد داشت و مهربان داشت و دلسوز داشت ...........اما یک صحابی نداشت،یک حواری نداشت، احادیثش را همه می شنیدند و قدر می نهادند و ضبط می کردند اما قرآنش ناخوانده ماند و نشناخته ، غرقه ی آب و سوخته ی  آتش!     

   روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 8:24 |

رفتي اي جان و ندانيم كه جاي تو كجاست

مرغ شبخوان كـــجايي و نـواي تو كجاسـت


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 10:19 |
 

راه های کسب حلال در اسلام

سیاست مالی پیامبر اسلام وخلفای راشدین


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 15:53 |
احراز مقام دوم مسابقات جهانی تلاوت قرآن کریم در مالزی

برای دیدن عکس روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

استاد و گروه شهناز


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 14:15 |

تصنیف دشت    همایون شجریان

فریدون مشیری

در نوازش های باد،

در گل لبخند دهقانان شاد،

در سرود نرم رود،

خون گرم زندگی جوشیده بود.

 

 

نوشخند مهر آب،

آبشار آفتاب،

در صفای دشت من کوشیده بود.

 

 

روزگاران گشت و گشت

داغ بر دل دارم از این سرگذشت

داغ بر دل دارم از مردان دشت 

 

یاد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد

یاد باد آن دلنشین آهنگ رود

یاد باد آن مهربانی های باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

 

دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است

زان همه سرسبزی و شور و نشاط

سنگلاخی سرد بر جا مانده است

آسمان از ابر غم پوشیده است

چشمه سار لاله ها خوشیده است

جای گندم های سبز

جای دهقانان شاد

خار های جانگزا روییده است.

 

بانگ بر میدارم از دل:

-((خون چکید از شاخ گل باغ و بهاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد،دوستداران را چه شد؟))

 

+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 12:41 |
دعاهایی که با کلمه ی "رب" شروع می شوند

- سورة بقره آیة 126 :

رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَدًا آمِنًا وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرَاتِ «پروردگارا این شهر را شهر امن بگردان و اهل آن را از میوه‌جات روزی بده».

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:42 |

شجریان ما را با خود می برد  به  بی کرانه ها به بی نهایت ،به آبادی ها ی دور دست  ما را با خود به اوج می برد به جایی که انسان  زمینی پر می سوزاند شجریان ما را دگرگون می کند به ما عشق هدیه می دهد .

آتشی در دست  دارد ، آتشی در دل  ، آتشی را که در کف دارد به انسان هدیه می کند و آتش دلش  را در جانش می ریزدتا برافروخته اش نگه دارد تا بسوزاندش  تا بسوزد، بسوزد، بسوزد ،بسوزاند، بسوزاند، بسوزاند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:0 |
دعاهایی که با ربنا شروع می شوند
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:35 |

از بلندای آسمان به سوی ما می آید نغمه ای جادویی بر لب دارد، گویی پیامی الهی بر زبان  می راند .نزدیک می آید، پیامش دلرباتر می شود،صدایش  صمیمی تر و قدم هایش استوارتر،گویی رسالتی بر دوشش نهاده اند    و آن   بردن  انسان به ملکوت است.

او سروش غیب است که چنین دل ها راتسخیر کرده است  و نغمه ی داوودی  او سرچشمه گرفته ازیک عشق الهی است عشقی که در وجود همه انسان ها به ودیعه گذاشته شده است  و او این عشق را  باتمام وجودش  فریاد می زند  و این نعره و فریاد چیزی جز آن عشق به خالق یکتا نیست مگر همه موجودات ، آن چه در زمین و آسمان وآن چه در میان آن هاست تسبیح خدا نمی گویند ؟

أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ  (آیه 41 سوره نور)

آيا ندانسته‏اى كه هر كه [و هر چه] در آسمانها و زمين است براى خدا تسبيح مى‏گويند و پرندگان [نيز] در حالى كه در آسمان پر گشوده‏اند [تسبيح او مى‏گويند] همه ستايش و نيايش خود را مى‏دانند و خدا به آنچه مى‏كنند داناست .(آیه 41 سوره نور)

شجریان آن مرغ پر گشوده در آسمان است ،مرغ حق در حصار زندان نفوذ ناپذیر این دنیای خاکی.مدام بال و پر میزند،مدام می خواند، همه او را می خواند،به ستایش اوست زبانش،دعایش همه اوست  و سرودمهرش را بر آستان جانان هدیه می کند .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:38 |
عکس
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 1:53 |

این قهرمان ریز نقش تربت جامی

برای دیدن عکس و مطلب مربوط به آن روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط قدرت الله كريمي تيموري در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 1:38 |


Powered By
BLOGFA.COM